برچسب: سیاست امریکا در افغانستان

  • افغانستان مرکز ثقل تحولات جهانی؛ نگاهی به سیاست خارجی ایالات متحده‌

    افغانستان مرکز ثقل تحولات جهانی؛ نگاهی به سیاست خارجی ایالات متحده‌

    نوام چامسکی منتقد سیاست خارجی آمریکا در کتاب «آمریکای بزرگ و حقوق بشر» می گوید کشورهایی که مسیر توسعه و سازندگی را موفقانه سپری کنند، در سیاست خارجی و ژئوپولتیکی ایالات متحده‌ امریکا (ناحیت اعظم، یعنی سامان پهناور و عظیمی از جهان) تهدید بالقوه علیه منافع این کشور محسوب می شوند و باید به هر قیمتی مهار شوند.

    چامسکی از کشورهایی چون نیکاراگوئه و ویتنام به عنوان نمونه یاد می کند و دلیل اصلی هجوم آمریکا بر این کشورها را رشد روزافزون اقتصاد، توسعه‌ فرهنگی و اجتماعی و مسوولیت‌ پذیری دولت‌ها و شکل‌ گیری نهادهای نسبتا دموکراتیک و همچنین رشد تفکر ناسیونالیستی توسعه‌ محور قلمداد می کند.

    در اوایل اما آنچه میل آمریکایی‌ها و به ‌تبع آن اروپایی‌ها را در رقابت جدی با شرق به ‌ویژه روسیه تحریک می کرد، پیگیری نظریه «هارتلند مکیندر» و سلطه مطلق هژمونی جهانی غرب به ‌ویژه آمریکایی‌ها بود.

    افغانستان در نظریه مکیندر بخش مهم و حائز اهمیت هارتلند محسوب می شود و از این ‌رو همواره یکی از میدان‌های گرم رقابت قدرت های جهانی بوده است. در جریان جنگ سرد و تسرّی سوسیالیسم/کمونیسم که یکی از پلشت ‌ترین پدیده‌های ممکن در ادبیات سیاسی آمریکا و حتی جامعه‌ی آمریکایی محسوب میشد، سیاستگذارن وزارت خارجه آمریکا را بر آن داشت، که با استناد به نظریه «دومینوی آیزنهاور» رییس جمهور وقت آمریکا- که در سال ۱۹۵۳ در یک نشست خبری گفته بود: اگر کمونیسم به یک کشور سرایت کند، به ‌تبع آن کشورهای همسایه را آلوده خواهد کرد، و همچنین با مبنا قرار دادن دکترین «مونرو» که با طرح بی طرف ماندن آمریکا در جنگ‌های خونین قرن نوزدهی اروپایی‌ها به آنها خط و نشان کشید و گفت هوای تاخت ‌و تاز‌های اشغالگرانه به قاره آمریکا به شمول آمریکای جنوبی و مناطق کارائیب که حیات‌ خلوت و تامین‌کننده مواد خام  آن زمان آمریکای شمالی محسوب میشد را از سر بیرون کنند؛ هر قسمتی از زمین که در تعریف آمریکایی‌ها بخشی از منابع تامین‌ کننده منافع ملی‌ آنها محسوب میشد و مورد تهدید قرار می گرفت، به‌ بهانه های مختلف به آنجا حمله می کردند.

    اعزام نیروهای امریکایی به اوکراین

    پرفسور والترمنوشیک در یکی از ساعت‌های درسی‌اش در دانشگاه وین-اتریش (سال ۲۰۱۹) که نگارنده‌ این سطور حضور داشت، گفت: «در جریان جنگ سرد و در سالهای دهه هفتاد و هشتاد و حتی دهه نود، پشت هر براندازی نظامی و دیکتاتوری که در آمریکای جنوبی و منطقه کارائیب و حتی آفریقا شکل می گرفت و اتفاق می افتاد، دست نامرئی و گاهی مرئی آمریکا دخیل بود.»

    به تعبیر منوشیک، اما تنها موفقیت لشکرکشی ‌های پسا جنگ جهانی دوم ایالات متحده آمریکا حمله‌ نظامی به گرانادا (جزیره‌ی کوچکی در منطقه‌ی کارائیب) محدود می شود.

    پرفسور منوشیک در همان سال گفته بود که آمریکایی‌ها با شکست مفتضحانه و با تکرار تجربه ویتنام افغانستان را ترک خواهند کرد، اتفاقی که پس از چهار سال افتاد.

    چامسکی در بخشی از توضیحاتش در همان کتاب «آمریکای بزرگ و حقوق بشر» می گوید: «ما برای هجوم به سرزمین‌ها و کشورهایی ‌که بصورت طبیعی بخشی از منافع ملی ما در ( ناحیت ساحت اعظم) محسوب می شوند، باید بهانه های توجیه ‌پذیر به‌ ويژه در داخل آمریکا داشته باشیم و چه بهتر از بهانه «ترویج دموکراسی و حقوق بشر و مبارزه علیه کمونیسم منفور».

    به ‌باور چامسکی هرگاه آمریکا بخواهد کشور یا سرزمینی را اشغال کند، اول باید پای روسیه و کمونیسم را به آنجا بکشاند، و بعد برای مبارزه علیه کمونیسم، این شر عظیم و پدیده منفور- یا مستقیم یا غیر مستقیم وارد عمل شود.

    بنابراین، تصور اینکه غرب اخصا آمریکایی‌ ها منادیان کاذب آزادی، حقوق بشر، حقوق زنان‌ و اقلیت‌های ستم‌دیده، کشورهای جهان‌ سومی و توسعه‌ نیافته ‌ای چون افغانستان را با B-52  و F-16 , F-35   در مسیر مردم ‌سالاری و رفاه و ترویج ارزش‌های متعارف و جهان ‌شمول بشری همراهی می کند، از ریشه نادرست و غیر واقع‌بینانه است.

    آنگونه که در بالا تذکر رفت، دیدیم که در روابط بین ‌الملل به ویژه گفتمان قدرت و دکترین سیاست خارجی آمریکا، مردم سالاری و ارزش‌های دموکراتیک و حقوق بشر دال مرکزی محسوب نمی شوند، بلکه به قول چامسکی این ارزش‌ها و اسامی دهان ‌پرکن بهانه‌ های اصلی برای توسعه هژمونی آمریکا و دیگر بازیگران صحنه تئاتر سیاست بین‌الملل است.

    نقش دوگانه‌ی افغانستان در فروپاشی/ احیای اتحاد جماهر شوری؛

    غالبا فروپاشی اتحاد جماهر شوری را معلول لشکرکشی مسکو به افغانستان عنوان می کنند و ادبیات سیاسی با ماهیت اساطیری‌ای که در سه دهه پسین در افغانستان شکل گرفته بود، بی‌شمار به این مهم تاکید می کند.

    هرچند هجوم نظامی مسکو به افغانستان یکی از فراوان عوامل فروپاشی شوری سابق بود، اما اهمیت نقش افغانستان در این فروپاشی را نمیتوان دست ‌کم گرفت. با وجود اینکه اصلاحات (گلاسنوست-پروستریکا)  گورباچوف و فقدان حمایت کافی مسکو از آلمان شرقی و نارضایتی‌های فزاینده‌ مردم در این قسمت از آلمان که  تحت حمایت مستقیم مسکو عمل می کرد، و همچنین شکل‌ گیری خرده ‌ناسیونالیسم و گرایشات جدایی‌ طلبانه ملیت‌های مختلف در حوزه بالکان و یوگسلاوی سابق  کلید فروپاشی اتحاد جماهر شوری را چرخاند، اما هزینه ‌های هنگفت اقتصادی و گزارش‌ های منزجر کننده و آمار سرسام ‌آور تلفات نیروهای نظامی شوری در افغانستان و نقش غول‌های رسانه ای غرب در پخش و نشر این گزارشات، رهبران حزب کمونیست مسکو را دچار تردید و مردم را تا حد زیادی علیه حضور مسکو در افغانستان تحریک کرده بود.

    اما با انتخاب «بوریس یلتسین» به عنوان نخستین رئیس جمهور روسیه و ایجاد چنددستگی در رهبری حزب کمونیست مسکو، راه یلتسین آهسته آهسته از گورباچوف جدا شد و مسیر فروپاشی اتحاد جماهر شوری و شکل گیری جمهوری‌ های مستقل نیز تسریع یافت.

    پس از خروج سربازان روسی از افغانستان و فروپاشی اتحاد جماهر شوروی، آمریکا و اروپا برای مدتی افغانستان را رها کردند، زیرا مرادشان که تک‌ قطبی سازی نظم جهانی و فروپاشی اتحاد جماهیر شوری و در کلیت تحقیر مسکو بود، حاصل شده بود. اما با توجه به اهمیت هارتلند و موقعیت ژئواکونومیکی خاورمیانه و ژئوپولیتکی افغانستان، و رشد روزافزون نیاز کشورهای تازه صنعتی و درحال توسعه آسیایی چون چین و هند به مواد سوخت انرژی زا، آن «ناحیت اعظم» آمریکایی ‌ها با خطر مواجه شده بود.

    بنابراین، دوباره دنبال بهانه‌ ای برای حضور مستقیم در افغانستان و خاورمیانه بساط توطئه پهن کردند.  حادثه ۱۱ سپتامبر-  که  «گارت گرف» نویسنده و روزنامه‌ نگار آمریکایی و شمار زیادی از تحلیلگران آن را تئوری توطئه قلمداد می کنند و می گویند که اداره بوش پسر مستقیم یا غیر مستقیم در آن دخیل بود، پای غرب و آمریکایی‌ها را به افغانستان کشاند.

    مقامات بلندپایه آمریکایی بارها اذعان کردند و اسناد و مدارک کافی وجود دارد که نشان می دهد، آمریکایی‌ها برای حضور مستقیم در افغانستان پسا فروپاشی اتحاد جماهر شوری حتی قبل از حادثه‌‌ ۱۱ سپتامبر هزینه های فروانی کرده ‌اند، که از آن جمله می توان به تمویل غیرمستقیم گروه طالبان و تبانی با کشورهای حامی آن زمان طالبان اشاره کرد، که هیلاری کلینتون وزیر خارجه سابق آمریکا به صراحت آن را تائید کرده است.

    جورج بوش پسر با دروغ بزرگش که گفت: «صدام حسین سلاح کشتار جمعی دارد» [ادعایی که تاکنون هیچ سرنخی از آن بدست نیامده است] در سال ۲۰۰۳ به عراق لشکر کشی کرد و اینگونه پای آمریکایی ‌ها به خاورمیانه نیز باز شد.

    پس از شکست و خروج غرب و آمریکایی‌ها از افغانستان، ادره بایدن به دلیل شیوه شرم‌ آور خروج و پیامدهای پسا خروج از افغانستان مورد سرزنش فراوان و انتقاد شدید سیاستگذاران غربی به ‌ویژه متحدین اروپایی اش و اعضای ناتو قرار گرفته است.

    مطالب روزنامه‌ها و رسانه های نوشتاری، دیداری و شنیداری غرب را که مرور کنیم، می بنیم که جسارت و شاخ و شانه ‌کشی های پوتین اخصا در مورد اوکراین را ماحصل خروج بی‌ رویه آمریکا و شکست مذاکرات صلح و تسلط نظامی گروه طالبان بر افغانستان عنوان می کنند.

    نگاه غالب در میان اکثریت تحلیل گران سیاسی غرب این است که سطح بالای بی اعتمادی اکثر متحدین منطقه ‌ای و اعضای کلیدی ناتو نسبت به آمریکایی‌ها پس از خروج از افغانستان، مسکو را قانع کرده است که در مسئله اوکراین با جدیت و شدت بیشتر و بی‌ پروا وارد عمل شود و مطالبات وسیع‌ تر(تخلیه ناتو از اروپای شرقی و کشورهای عضو سابق اتحاد جماهیر شوری) که از دید اورپایی‌ها غیرقابل پذیرش است را مطرح کند.

    مطالبات و امتیازاتی ‌که مسکو از اروپایی‌ها و آمریکایی‌ها می خواهد، با سیاست (درهای باز ناتو) و حفظ اروپای عاری از سلطه‌ هژمونیک مسکو در تناقض مطلق و گاهی غیر واقع بینانه است؛ اما ظاهرا پوتین به این نتیجه رسیده است که آمریکایی‌ها چنانکه برای افغانستان، برای اروپا نیز شریک قابل اعتمادی نیست، با به کارگیری عوامل فشار می تواند قناعت اروپایی‌ها را حاصل کند و امتیازاتی‌ را که میخواهد، بدست بیاورد.

    آلمان یکی از شرکای بزرگ اهداف استراتژیک آمریکا تاکنون حتی از فرستادن تجهیزات نظامی به اوکراین خودداری کرده است و در خبرنامه ‌ای که به یکی از طنزهای سیاسی این روزها در رسانه‌ های اجتماعی تبدیل شده، اعلام کرده است که در صورت حمله نظامی روسیه به اوکراین تنها به فرستادن ۵۰۰۰ کلاه نظامی و حمایت های پزشکی بسنده خواهد کرد.

    در حمله‌ی ۲۰۰۳ آمریکا به عراق نیز آلمان از حضور نظامی خودداری کرده بود. بعضی روزنامه ‌های آلمانی زبان به ویژه روزنامه‌ استندرد اتریش نوشته است، که اروپا نباید در مسئله اوکراین به دخالت نظامی فکر کند، بلکه به تجهیز نیروهای ضد روسی و راه ‌اندازی جنگ‌های چریکی علیه حضور مسکو در «کی اف» بسنده کند؛ اما بسود اروپا نیست که از موضع ضعف یا مماشات آنگونه که با هیتلر- با پوتین برخورد کند.

    اریک فری، از روزنامه‌ نگاران برجسته اتریشی در این مطلب خود با اشاره به تجربیه‌ تاریخی (شکست سیاست مماشات بیش از حد بریتانیا و فرانسه در برابر هیتلر و انعقاد پیمان سپتامبر ۱۹۳۸ مانشن که منجر به توسعه ‌طلبی و جسارت بیشتر هیتلر شد) سیاستگذاران اروپایی را به تامل و تعقل بیشتر فراخونده و گفته است: برای مهار شکارچی [پوتین] به همان پیمانه که قدرت لازم است، تعقل و تدبر نیز امر خیر و پسندیده و الزامی ا‌ست. آنچه از لابلای مباحث داغ امروزی در اروپا شنیده می شود، کسی حاضر نیست در صورت حمله روسیه به اوکراین، این کشور را چنانکه کی اف انتظار دارد، حمایت نظامی کند.

    به این معنی که یا آمریکایی‌ها و اروپایی‌ها تسلیم خواست‌های پوتین می شوند و نیروهای ناتو از اروپای شرقی تخلیه میشودـ که امری‌ست ظاهرا نامحتمل-  یا اوکراین به عنوان یکی از مهره‌‌های مهم غرب، آنگونه که سرویس‌های اطلاعاتی بریتانیا ادعا می کنند، با راه ‌اندازی یک کودتای نظامی در داخل ارتش اوکراین، یا با حمله نظامی تحت سلطه مستقیم یا غیرمستقیم مسکو قرار می گیرد. در هردو صورت این مسکو است که کم‌ از کم در کوتاه مدت به‌خواسته ‌اش در قسمت اروپایی اتحاد جماهیر شوری سابق دست یافته است.

    در صورت حمله‌ی نظامی روسیه به اوکراین و حمایت غرب از نیروهای ضد روسی در کی اف، یعنی پیاده‌ سازیی سناریوی افغانستان در اوکراین، بخت پیروزی اوکراینی‌ های غرب‌ محور نسبت به آنچه در افغانستان دوران حضور مسکو اتفاق افتاد، خیلی ناچیز است. زیرا شرایط افغانستان هم به لحاظ جغرافیایی هم به لحاظ ساختار اجتماعی و بافت تباری و گرایش‌های مختلف ایدئولوژیکی و قومی کاملا متفاوت است.

    پس از افزایش تنش میان روسیه و اوکراین در سال ۲۰۱۴ که منجر به جدایی جزیره‌ی کریمیه از اوکراین شد، جمهوری‌های خودخوانده‌‌ ای نیز در «لوهاسنک» و «دومنتسک» با حمایت‌های مستقیم مسکو شکل ‌گرفت که تا کنون بصورت مستقل از کی اف عمل می کنند. بر اساس آمار رسمی تقریبا بیش از یک پنجم جمعیت اوکراین را روس‌ها تشکیل می دهند، که با توجه به رشد روزافزون ناسیونالیسم اوکراینی غرب ‌محور، در صورت درگیری نظامی طرف روسیه را خواهند گرفت. آشنایی با جغرافیا و مشترکات زبانی و فرهنگی و سابقه‌ی طولانی اوکراین به عنوان بخشی از روسیه نیز عامل دیگری است که احتمال پیروزی غرب و جناح‌های غرب ‌محور در اوکراین را در برابر روسیه کاهش می دهد.

    در آسیای مرکزی و جمهوری‌های عضو سابق اتحاد جماهیر شوری همچنان نقش روسیه تعیین ‌کننده است و این منطقه به عنوان حیات‌ خلوت سنتی مسکو تلقی می شود. به ویژه پس از تنش‌های اخیر که در قزاقستان اتفاق افتاد، نیروهای نظامی روسیه در راس نیروهای پیمان امنیت جمعی وارد شهر «نورسلطان» شد و به این بهانه‌ حضور نظامی مسکو در این منطقه نیز تسهیل گردید.

    جمهوری تاجیکستان هم از بدو ایجاد تا کنون همواره در محور مسکو عمل کرده است و به عنوان یکی از متعهدترین و فرمانبردارترین فرزندان جدا شده‌ اتحاد جماهیر شوری سابق مطیع سیاست‌های منطقه‌ای مسکو باقی مانده است.

    در حوزه قفقاز نیز نیرو‌های روسی به عنوان نیروهای حافظ صلح میان جمهوری آذربایجان و ارمنستان حضور دارند و احتمالا پس از ختم تاریخ پنج ‌ساله، همچنان  با اشتعال تنش بیشتر میان این دو جمهوری عضو سابق اتحاد جماهر شوری حضور نظامی مسکو در این منطقه نیز حفظ خواهد شد.

    از طرفی هم غرب و آمریکایی ‌ها تنها با مسئله روسیه و اوکراین مواجه نیستند. پکن نیز از موضع روسیه آشکارا حمایت کرده و احتمالا انتظار دارد که در صورت اقدام چین علیه تایوان، حمایت مسکو را با خود داشته باشد. در واقع آمریکایی‌ها و غرب امروزه با چندین بحران مواجه ‌اند، که افغانستان گوشه‌ کوچک و نه ‌چندان مهم آن را تشکیل می دهد. از همین‌ روست که ناروی با چراغ‌ سبز آمریکایی‌ها و کشورهای دیگری اروپایی، سران ملیشه‌های نظامی که هنوز در لیست گروه‌ های ترویستی سازمان ملل قرار دارند و بی‌ شمار جنایت کرده‌اند را در اسلو میزبانی می کند. غربی‌ها تلاش می کنند با هر ترفندی رژیم طالبان در کابل را به رسمیت بشناسند و نیرویی را که صرف مسئله افغانستان و مهاجرین افغانستانی می کنند را در جبهات دیگر هزینه کنند.

    نتیجه‌گیری:

    از آنچا در بالا گفته شد، میتوان چنین نتیجه گرفت که:

    • آمریکایی‌ها و غربی‌ها چنانکه مدعی‌اند، منادیان صادق مردم‌سالاری، آزادی و ارزش‌های بشری به ‌ویژه برای مستعمرات سابق خویش نیستند؛ و برعکس، در یک رقابت تنگاتنگ با قدرت‌های دیگری چون چین و روسیه در پی تحکیم پایه‌های سلطه جهانی خویش و به ‌قول  گرامشی نهادینه ‌سازی هژمونی ساختاری و ترویج سبک زندگی امپریالستی در میان جوامع توسعه‌ نیافته و در حال توسعه اند.  
    • 2-   شکست آمریکا و غرب در افغانستان در گفتمان سیاست بین‌المللی مسکو- پکن نقطه‌ی عطف تاریخ و آغاز شکست لیبرال ‌دموکراسی غربی و پایان هژمونی جهانی آمریکا و صعود شرق تلقی می شود و موجب کاهش سطح اعتماد همپیمانان منطقه‌ ای و اروپایی آمریکا شده است. به همین دلیل مسکو نیز با جسارت و اطمینان بیشتر ظاهر شده است.  پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوری سابق، به تعبیر ایمانوئل ماکرون که گفته بود ناتو دچار سکته‌ مغزی شده است، مسکو نیز دچار سکته مغزی و شوک عظیم تاریخی شده بود. هجوم نظامی مسکو به افغانستان یکی از عوامل جدی و موثر فروپاشی اتحاد جماهر شوری محسوب می شد. اما ظاهرا همین افغانستانی که موجب شکست و فروپاشی شوری سابق شده بود، اکنون اسباب احیا و بازسازیی احتمالی آن را فراهم کرده است. یعنی به همان پیمانه که در فروپاشی نقش داشت، در احیای آن نیز نقش ایفا کرده است.
    • 3-   روسیه چه دیر و چه زود، مسقیم یا غیر مستقیم، اوکراین را از غرب ‌گرایی مطلق و عضویت در ناتو باز می دارد و احتمالا با ترتیب یک کودتای نظامی در داخل ارتش اوکراین، گروه‌ ها و جریان‌های وابسطه به مسکو را در قدرت حفظ خواهد کرد.
    • 4-   با توجه به وسعت بحران‌هایی که آمریکا و اروپا در برابر چین، روسیه، ایران و در خاورمیانه روبرو اند، افغانستان در حاشیه سیاست‌های خارجی آنها قرار خواهد گرفت و با تعاملات پیدا و پنهان و به بهانه‌ های مختلف رژیم طالبان در کابل را به رسمیت خواهند شناخت. یکی از مواردی که سیاست امنیتی روسیه در آسیای مرکزی را تهدید می کرد، حضور احتمالی غرب در آسیای میانه به بهانه مدیریت اوضاع افغانستان و آسیای مرکزی (حیات خلوت سنتی روسیه) بود، که با حضور و نقش ‌آفرینی نیروهای پیمان امنیت جمعی به ‌رهبری مسکو در قزاقستان، این احتمال نیز منتفی است و روسیه بازیگر اصلی این منطقه خواهد بود. آنچه ناروشن است، آینده‌ افغانستان و سرنوشت سی و چند میلیون شهروند این کشور است که با مصائب فراوان و در شرایط رقت ‌انگیزی بسر می برند.

    باسط آریانفر

    وین – اتریش

  • امریکا «پطرول و گوگرد» را به دست جنگ افروز داد و اکنون روی آتش آب می پاشد!

    امریکا «پطرول و گوگرد» را به دست جنگ افروز داد و اکنون روی آتش آب می پاشد!

    با سقوط حکومت پیشین و تسلط دوباره طالبان بر افغانستان و احیاء امارت اسلامی مردم افغانستان در یک بحران انسانی و اقتصادی شدیدی گرفتار شدند.

    شدت این بحران ها به حدی ست که براساس هشدارهای سازمان های بین المللی از جمله نهادهای مربوطه سازمان ملل، درصد بالایی از مردم افغانستان در زمستان پیش رو با گرسنگی تمام عیار و مرگ احتمالی روبرو هستند.

    در چنین فضایی، بازخورد وقایع  افغانستان به گونه ای مطرح شده که توجه  افکار عمومی افغان ها و مردم جهان از اصل ماجرا دور نگه داشته شده و معطوف مقدار و روش ارسال کمک های انسانی امریکا و دیگر کشورهای جهان به افغانستان شده است.

    رسانه «Responsible Statecraft» طی مطلبی در هجدهم جنوری در ارتباط با کمک های انسانی امریکا به کشورهای دیگر می نویسد ایالات متحده امریکا با کمک های انسانی اش به کشورهای دیگر در حقیقت به دنبال نظامی گری خود است.

    نویسنده مطلب تاکید می کند امریکا در حال حاضر در حالی خود را در قاموس یک کمک کننده بزرگ به افغانستان نشان می دهد که پیامدها و اثرات منفی سیاست های نادرست خود و شرکای خود در افغانستان را پنهان کرده است. ایالات متحده به جای این نسبت به جنایات هولناک خود در افغانستان به مردم این کشور پاسخگو باشد، افکار عمومی را در کمک های انسانی خود به مردم افغانستان مشغول نگه داشته است.

    مطلب تاکید می کند سیاست گذاران امریکایی ممکن است از خود به دلیل سخاوتمندی شان در حق مردم افغانستان ستایش کنند اما حقیقت این است که این کمک های انسانی هرگز نمی تواند بحران های بی پایانی که امریکا در افغانستان خلق کرده است را حل نماید.

    کمک های انسانی یک پاسخ اضطراری به حوادث است اما راه حل دائمی برای حل بحران ها به حساب نمی آید. از بعد تئوری، کمک های انسانی به عنوان آخرین گزینه زمانی ارائه می شود که سیستم های دیگر ناکام مانده اند. کمک های انسانی در حقیقت نوعی پاسخ به بحران های ناخواسته است.

    نویسنده مطلب در ادامه تاکید می کند ایالات متحده امریکا در شرایط کنونی در حالی به دنبال مقدار و روش ارسال کمک های انسانی خود به مردم افغانستان است که فراموش کرده چه طور سیاست های نظامی گری نادرستش در خلق بحران های کنونی افغانستان نقش داشته است.  

    امریکا به جای تمرکز روی کمک های انسانی باید با یک دیپلماسی قوی بحران هایی که خود در افغانستان ایجاد کرده را حل کند. امریکا در زمان ترامپ با طالبان در دوحه توافق صلح امضا کرد اما هرگز نتوانست یا نخواست از کانال دموکراسی جنگ افغانستان را به پایان برساند. براساس گزارشات از توافق صلح چهارصد صفحه یی امریکا با طالبان تنها سه صفحه اش به بیرون درز کرد: چه کسی می تواند قسم بخورد که امریکا در تجهیز و حمایت از طالبان برای رسیدن به قدرت نقش نداشته است.

    برخورد امریکا با جنگ و صلح افغانستان شبیه این است که «پطرول و گوگرد(کبریت) را به دست آتش افروز» بدهید و سپس چند سطل آب روی شعله های اتش بریزید و بدتر اینکه در ادامه نسبت به قربانیان آتش سوزی(زخمی ها و کشته شدگان) هیچ احساس مسئولیتی نداشته باشید.

    مطلب در بخش پایانی می افزاید دولت بایدن با مسدود کردن دارایی های شهروندان عادی افغانستان قصد دارد طالبان را تنبیه کند: امریکا مردم افغانستان را به گرسنگی کشانده تا خروج اشتباه خود و نتایج غیرقابل پیش بینی این خروج را کتمان کند.

    مردم افغانستان امروز قربانی سیاست ها و نظامی گری اشتباه امریکا در کشورشان هستند. پیامدهای مستقیم اشتباهات امریکا و سقوط نظام پیشین را امروز مردم افغانستان با محرومیت از «تحصیل، کار، آزادی بیان، استانداردهای زندگی، سقوط نظام صحی و تهدیدات امنیتی» پرداخت می کنند.

    مترجم: حفیظ الله رجبی