برچسب: اتحاد جماهیر شوروی

  • افغانستان مرکز ثقل تحولات جهانی؛ نگاهی به سیاست خارجی ایالات متحده‌

    افغانستان مرکز ثقل تحولات جهانی؛ نگاهی به سیاست خارجی ایالات متحده‌

    نوام چامسکی منتقد سیاست خارجی آمریکا در کتاب «آمریکای بزرگ و حقوق بشر» می گوید کشورهایی که مسیر توسعه و سازندگی را موفقانه سپری کنند، در سیاست خارجی و ژئوپولتیکی ایالات متحده‌ امریکا (ناحیت اعظم، یعنی سامان پهناور و عظیمی از جهان) تهدید بالقوه علیه منافع این کشور محسوب می شوند و باید به هر قیمتی مهار شوند.

    چامسکی از کشورهایی چون نیکاراگوئه و ویتنام به عنوان نمونه یاد می کند و دلیل اصلی هجوم آمریکا بر این کشورها را رشد روزافزون اقتصاد، توسعه‌ فرهنگی و اجتماعی و مسوولیت‌ پذیری دولت‌ها و شکل‌ گیری نهادهای نسبتا دموکراتیک و همچنین رشد تفکر ناسیونالیستی توسعه‌ محور قلمداد می کند.

    در اوایل اما آنچه میل آمریکایی‌ها و به ‌تبع آن اروپایی‌ها را در رقابت جدی با شرق به ‌ویژه روسیه تحریک می کرد، پیگیری نظریه «هارتلند مکیندر» و سلطه مطلق هژمونی جهانی غرب به ‌ویژه آمریکایی‌ها بود.

    افغانستان در نظریه مکیندر بخش مهم و حائز اهمیت هارتلند محسوب می شود و از این ‌رو همواره یکی از میدان‌های گرم رقابت قدرت های جهانی بوده است. در جریان جنگ سرد و تسرّی سوسیالیسم/کمونیسم که یکی از پلشت ‌ترین پدیده‌های ممکن در ادبیات سیاسی آمریکا و حتی جامعه‌ی آمریکایی محسوب میشد، سیاستگذارن وزارت خارجه آمریکا را بر آن داشت، که با استناد به نظریه «دومینوی آیزنهاور» رییس جمهور وقت آمریکا- که در سال ۱۹۵۳ در یک نشست خبری گفته بود: اگر کمونیسم به یک کشور سرایت کند، به ‌تبع آن کشورهای همسایه را آلوده خواهد کرد، و همچنین با مبنا قرار دادن دکترین «مونرو» که با طرح بی طرف ماندن آمریکا در جنگ‌های خونین قرن نوزدهی اروپایی‌ها به آنها خط و نشان کشید و گفت هوای تاخت ‌و تاز‌های اشغالگرانه به قاره آمریکا به شمول آمریکای جنوبی و مناطق کارائیب که حیات‌ خلوت و تامین‌کننده مواد خام  آن زمان آمریکای شمالی محسوب میشد را از سر بیرون کنند؛ هر قسمتی از زمین که در تعریف آمریکایی‌ها بخشی از منابع تامین‌ کننده منافع ملی‌ آنها محسوب میشد و مورد تهدید قرار می گرفت، به‌ بهانه های مختلف به آنجا حمله می کردند.

    اعزام نیروهای امریکایی به اوکراین

    پرفسور والترمنوشیک در یکی از ساعت‌های درسی‌اش در دانشگاه وین-اتریش (سال ۲۰۱۹) که نگارنده‌ این سطور حضور داشت، گفت: «در جریان جنگ سرد و در سالهای دهه هفتاد و هشتاد و حتی دهه نود، پشت هر براندازی نظامی و دیکتاتوری که در آمریکای جنوبی و منطقه کارائیب و حتی آفریقا شکل می گرفت و اتفاق می افتاد، دست نامرئی و گاهی مرئی آمریکا دخیل بود.»

    به تعبیر منوشیک، اما تنها موفقیت لشکرکشی ‌های پسا جنگ جهانی دوم ایالات متحده آمریکا حمله‌ نظامی به گرانادا (جزیره‌ی کوچکی در منطقه‌ی کارائیب) محدود می شود.

    پرفسور منوشیک در همان سال گفته بود که آمریکایی‌ها با شکست مفتضحانه و با تکرار تجربه ویتنام افغانستان را ترک خواهند کرد، اتفاقی که پس از چهار سال افتاد.

    چامسکی در بخشی از توضیحاتش در همان کتاب «آمریکای بزرگ و حقوق بشر» می گوید: «ما برای هجوم به سرزمین‌ها و کشورهایی ‌که بصورت طبیعی بخشی از منافع ملی ما در ( ناحیت ساحت اعظم) محسوب می شوند، باید بهانه های توجیه ‌پذیر به‌ ويژه در داخل آمریکا داشته باشیم و چه بهتر از بهانه «ترویج دموکراسی و حقوق بشر و مبارزه علیه کمونیسم منفور».

    به ‌باور چامسکی هرگاه آمریکا بخواهد کشور یا سرزمینی را اشغال کند، اول باید پای روسیه و کمونیسم را به آنجا بکشاند، و بعد برای مبارزه علیه کمونیسم، این شر عظیم و پدیده منفور- یا مستقیم یا غیر مستقیم وارد عمل شود.

    بنابراین، تصور اینکه غرب اخصا آمریکایی‌ ها منادیان کاذب آزادی، حقوق بشر، حقوق زنان‌ و اقلیت‌های ستم‌دیده، کشورهای جهان‌ سومی و توسعه‌ نیافته ‌ای چون افغانستان را با B-52  و F-16 , F-35   در مسیر مردم ‌سالاری و رفاه و ترویج ارزش‌های متعارف و جهان ‌شمول بشری همراهی می کند، از ریشه نادرست و غیر واقع‌بینانه است.

    آنگونه که در بالا تذکر رفت، دیدیم که در روابط بین ‌الملل به ویژه گفتمان قدرت و دکترین سیاست خارجی آمریکا، مردم سالاری و ارزش‌های دموکراتیک و حقوق بشر دال مرکزی محسوب نمی شوند، بلکه به قول چامسکی این ارزش‌ها و اسامی دهان ‌پرکن بهانه‌ های اصلی برای توسعه هژمونی آمریکا و دیگر بازیگران صحنه تئاتر سیاست بین‌الملل است.

    نقش دوگانه‌ی افغانستان در فروپاشی/ احیای اتحاد جماهر شوری؛

    غالبا فروپاشی اتحاد جماهر شوری را معلول لشکرکشی مسکو به افغانستان عنوان می کنند و ادبیات سیاسی با ماهیت اساطیری‌ای که در سه دهه پسین در افغانستان شکل گرفته بود، بی‌شمار به این مهم تاکید می کند.

    هرچند هجوم نظامی مسکو به افغانستان یکی از فراوان عوامل فروپاشی شوری سابق بود، اما اهمیت نقش افغانستان در این فروپاشی را نمیتوان دست ‌کم گرفت. با وجود اینکه اصلاحات (گلاسنوست-پروستریکا)  گورباچوف و فقدان حمایت کافی مسکو از آلمان شرقی و نارضایتی‌های فزاینده‌ مردم در این قسمت از آلمان که  تحت حمایت مستقیم مسکو عمل می کرد، و همچنین شکل‌ گیری خرده ‌ناسیونالیسم و گرایشات جدایی‌ طلبانه ملیت‌های مختلف در حوزه بالکان و یوگسلاوی سابق  کلید فروپاشی اتحاد جماهر شوری را چرخاند، اما هزینه ‌های هنگفت اقتصادی و گزارش‌ های منزجر کننده و آمار سرسام ‌آور تلفات نیروهای نظامی شوری در افغانستان و نقش غول‌های رسانه ای غرب در پخش و نشر این گزارشات، رهبران حزب کمونیست مسکو را دچار تردید و مردم را تا حد زیادی علیه حضور مسکو در افغانستان تحریک کرده بود.

    اما با انتخاب «بوریس یلتسین» به عنوان نخستین رئیس جمهور روسیه و ایجاد چنددستگی در رهبری حزب کمونیست مسکو، راه یلتسین آهسته آهسته از گورباچوف جدا شد و مسیر فروپاشی اتحاد جماهر شوری و شکل گیری جمهوری‌ های مستقل نیز تسریع یافت.

    پس از خروج سربازان روسی از افغانستان و فروپاشی اتحاد جماهر شوروی، آمریکا و اروپا برای مدتی افغانستان را رها کردند، زیرا مرادشان که تک‌ قطبی سازی نظم جهانی و فروپاشی اتحاد جماهیر شوری و در کلیت تحقیر مسکو بود، حاصل شده بود. اما با توجه به اهمیت هارتلند و موقعیت ژئواکونومیکی خاورمیانه و ژئوپولیتکی افغانستان، و رشد روزافزون نیاز کشورهای تازه صنعتی و درحال توسعه آسیایی چون چین و هند به مواد سوخت انرژی زا، آن «ناحیت اعظم» آمریکایی ‌ها با خطر مواجه شده بود.

    بنابراین، دوباره دنبال بهانه‌ ای برای حضور مستقیم در افغانستان و خاورمیانه بساط توطئه پهن کردند.  حادثه ۱۱ سپتامبر-  که  «گارت گرف» نویسنده و روزنامه‌ نگار آمریکایی و شمار زیادی از تحلیلگران آن را تئوری توطئه قلمداد می کنند و می گویند که اداره بوش پسر مستقیم یا غیر مستقیم در آن دخیل بود، پای غرب و آمریکایی‌ها را به افغانستان کشاند.

    مقامات بلندپایه آمریکایی بارها اذعان کردند و اسناد و مدارک کافی وجود دارد که نشان می دهد، آمریکایی‌ها برای حضور مستقیم در افغانستان پسا فروپاشی اتحاد جماهر شوری حتی قبل از حادثه‌‌ ۱۱ سپتامبر هزینه های فروانی کرده ‌اند، که از آن جمله می توان به تمویل غیرمستقیم گروه طالبان و تبانی با کشورهای حامی آن زمان طالبان اشاره کرد، که هیلاری کلینتون وزیر خارجه سابق آمریکا به صراحت آن را تائید کرده است.

    جورج بوش پسر با دروغ بزرگش که گفت: «صدام حسین سلاح کشتار جمعی دارد» [ادعایی که تاکنون هیچ سرنخی از آن بدست نیامده است] در سال ۲۰۰۳ به عراق لشکر کشی کرد و اینگونه پای آمریکایی ‌ها به خاورمیانه نیز باز شد.

    پس از شکست و خروج غرب و آمریکایی‌ها از افغانستان، ادره بایدن به دلیل شیوه شرم‌ آور خروج و پیامدهای پسا خروج از افغانستان مورد سرزنش فراوان و انتقاد شدید سیاستگذاران غربی به ‌ویژه متحدین اروپایی اش و اعضای ناتو قرار گرفته است.

    مطالب روزنامه‌ها و رسانه های نوشتاری، دیداری و شنیداری غرب را که مرور کنیم، می بنیم که جسارت و شاخ و شانه ‌کشی های پوتین اخصا در مورد اوکراین را ماحصل خروج بی‌ رویه آمریکا و شکست مذاکرات صلح و تسلط نظامی گروه طالبان بر افغانستان عنوان می کنند.

    نگاه غالب در میان اکثریت تحلیل گران سیاسی غرب این است که سطح بالای بی اعتمادی اکثر متحدین منطقه ‌ای و اعضای کلیدی ناتو نسبت به آمریکایی‌ها پس از خروج از افغانستان، مسکو را قانع کرده است که در مسئله اوکراین با جدیت و شدت بیشتر و بی‌ پروا وارد عمل شود و مطالبات وسیع‌ تر(تخلیه ناتو از اروپای شرقی و کشورهای عضو سابق اتحاد جماهیر شوری) که از دید اورپایی‌ها غیرقابل پذیرش است را مطرح کند.

    مطالبات و امتیازاتی ‌که مسکو از اروپایی‌ها و آمریکایی‌ها می خواهد، با سیاست (درهای باز ناتو) و حفظ اروپای عاری از سلطه‌ هژمونیک مسکو در تناقض مطلق و گاهی غیر واقع بینانه است؛ اما ظاهرا پوتین به این نتیجه رسیده است که آمریکایی‌ها چنانکه برای افغانستان، برای اروپا نیز شریک قابل اعتمادی نیست، با به کارگیری عوامل فشار می تواند قناعت اروپایی‌ها را حاصل کند و امتیازاتی‌ را که میخواهد، بدست بیاورد.

    آلمان یکی از شرکای بزرگ اهداف استراتژیک آمریکا تاکنون حتی از فرستادن تجهیزات نظامی به اوکراین خودداری کرده است و در خبرنامه ‌ای که به یکی از طنزهای سیاسی این روزها در رسانه‌ های اجتماعی تبدیل شده، اعلام کرده است که در صورت حمله نظامی روسیه به اوکراین تنها به فرستادن ۵۰۰۰ کلاه نظامی و حمایت های پزشکی بسنده خواهد کرد.

    در حمله‌ی ۲۰۰۳ آمریکا به عراق نیز آلمان از حضور نظامی خودداری کرده بود. بعضی روزنامه ‌های آلمانی زبان به ویژه روزنامه‌ استندرد اتریش نوشته است، که اروپا نباید در مسئله اوکراین به دخالت نظامی فکر کند، بلکه به تجهیز نیروهای ضد روسی و راه ‌اندازی جنگ‌های چریکی علیه حضور مسکو در «کی اف» بسنده کند؛ اما بسود اروپا نیست که از موضع ضعف یا مماشات آنگونه که با هیتلر- با پوتین برخورد کند.

    اریک فری، از روزنامه‌ نگاران برجسته اتریشی در این مطلب خود با اشاره به تجربیه‌ تاریخی (شکست سیاست مماشات بیش از حد بریتانیا و فرانسه در برابر هیتلر و انعقاد پیمان سپتامبر ۱۹۳۸ مانشن که منجر به توسعه ‌طلبی و جسارت بیشتر هیتلر شد) سیاستگذاران اروپایی را به تامل و تعقل بیشتر فراخونده و گفته است: برای مهار شکارچی [پوتین] به همان پیمانه که قدرت لازم است، تعقل و تدبر نیز امر خیر و پسندیده و الزامی ا‌ست. آنچه از لابلای مباحث داغ امروزی در اروپا شنیده می شود، کسی حاضر نیست در صورت حمله روسیه به اوکراین، این کشور را چنانکه کی اف انتظار دارد، حمایت نظامی کند.

    به این معنی که یا آمریکایی‌ها و اروپایی‌ها تسلیم خواست‌های پوتین می شوند و نیروهای ناتو از اروپای شرقی تخلیه میشودـ که امری‌ست ظاهرا نامحتمل-  یا اوکراین به عنوان یکی از مهره‌‌های مهم غرب، آنگونه که سرویس‌های اطلاعاتی بریتانیا ادعا می کنند، با راه ‌اندازی یک کودتای نظامی در داخل ارتش اوکراین، یا با حمله نظامی تحت سلطه مستقیم یا غیرمستقیم مسکو قرار می گیرد. در هردو صورت این مسکو است که کم‌ از کم در کوتاه مدت به‌خواسته ‌اش در قسمت اروپایی اتحاد جماهیر شوری سابق دست یافته است.

    در صورت حمله‌ی نظامی روسیه به اوکراین و حمایت غرب از نیروهای ضد روسی در کی اف، یعنی پیاده‌ سازیی سناریوی افغانستان در اوکراین، بخت پیروزی اوکراینی‌ های غرب‌ محور نسبت به آنچه در افغانستان دوران حضور مسکو اتفاق افتاد، خیلی ناچیز است. زیرا شرایط افغانستان هم به لحاظ جغرافیایی هم به لحاظ ساختار اجتماعی و بافت تباری و گرایش‌های مختلف ایدئولوژیکی و قومی کاملا متفاوت است.

    پس از افزایش تنش میان روسیه و اوکراین در سال ۲۰۱۴ که منجر به جدایی جزیره‌ی کریمیه از اوکراین شد، جمهوری‌های خودخوانده‌‌ ای نیز در «لوهاسنک» و «دومنتسک» با حمایت‌های مستقیم مسکو شکل ‌گرفت که تا کنون بصورت مستقل از کی اف عمل می کنند. بر اساس آمار رسمی تقریبا بیش از یک پنجم جمعیت اوکراین را روس‌ها تشکیل می دهند، که با توجه به رشد روزافزون ناسیونالیسم اوکراینی غرب ‌محور، در صورت درگیری نظامی طرف روسیه را خواهند گرفت. آشنایی با جغرافیا و مشترکات زبانی و فرهنگی و سابقه‌ی طولانی اوکراین به عنوان بخشی از روسیه نیز عامل دیگری است که احتمال پیروزی غرب و جناح‌های غرب ‌محور در اوکراین را در برابر روسیه کاهش می دهد.

    در آسیای مرکزی و جمهوری‌های عضو سابق اتحاد جماهیر شوری همچنان نقش روسیه تعیین ‌کننده است و این منطقه به عنوان حیات‌ خلوت سنتی مسکو تلقی می شود. به ویژه پس از تنش‌های اخیر که در قزاقستان اتفاق افتاد، نیروهای نظامی روسیه در راس نیروهای پیمان امنیت جمعی وارد شهر «نورسلطان» شد و به این بهانه‌ حضور نظامی مسکو در این منطقه نیز تسهیل گردید.

    جمهوری تاجیکستان هم از بدو ایجاد تا کنون همواره در محور مسکو عمل کرده است و به عنوان یکی از متعهدترین و فرمانبردارترین فرزندان جدا شده‌ اتحاد جماهیر شوری سابق مطیع سیاست‌های منطقه‌ای مسکو باقی مانده است.

    در حوزه قفقاز نیز نیرو‌های روسی به عنوان نیروهای حافظ صلح میان جمهوری آذربایجان و ارمنستان حضور دارند و احتمالا پس از ختم تاریخ پنج ‌ساله، همچنان  با اشتعال تنش بیشتر میان این دو جمهوری عضو سابق اتحاد جماهر شوری حضور نظامی مسکو در این منطقه نیز حفظ خواهد شد.

    از طرفی هم غرب و آمریکایی ‌ها تنها با مسئله روسیه و اوکراین مواجه نیستند. پکن نیز از موضع روسیه آشکارا حمایت کرده و احتمالا انتظار دارد که در صورت اقدام چین علیه تایوان، حمایت مسکو را با خود داشته باشد. در واقع آمریکایی‌ها و غرب امروزه با چندین بحران مواجه ‌اند، که افغانستان گوشه‌ کوچک و نه ‌چندان مهم آن را تشکیل می دهد. از همین‌ روست که ناروی با چراغ‌ سبز آمریکایی‌ها و کشورهای دیگری اروپایی، سران ملیشه‌های نظامی که هنوز در لیست گروه‌ های ترویستی سازمان ملل قرار دارند و بی‌ شمار جنایت کرده‌اند را در اسلو میزبانی می کند. غربی‌ها تلاش می کنند با هر ترفندی رژیم طالبان در کابل را به رسمیت بشناسند و نیرویی را که صرف مسئله افغانستان و مهاجرین افغانستانی می کنند را در جبهات دیگر هزینه کنند.

    نتیجه‌گیری:

    از آنچا در بالا گفته شد، میتوان چنین نتیجه گرفت که:

    • آمریکایی‌ها و غربی‌ها چنانکه مدعی‌اند، منادیان صادق مردم‌سالاری، آزادی و ارزش‌های بشری به ‌ویژه برای مستعمرات سابق خویش نیستند؛ و برعکس، در یک رقابت تنگاتنگ با قدرت‌های دیگری چون چین و روسیه در پی تحکیم پایه‌های سلطه جهانی خویش و به ‌قول  گرامشی نهادینه ‌سازی هژمونی ساختاری و ترویج سبک زندگی امپریالستی در میان جوامع توسعه‌ نیافته و در حال توسعه اند.  
    • 2-   شکست آمریکا و غرب در افغانستان در گفتمان سیاست بین‌المللی مسکو- پکن نقطه‌ی عطف تاریخ و آغاز شکست لیبرال ‌دموکراسی غربی و پایان هژمونی جهانی آمریکا و صعود شرق تلقی می شود و موجب کاهش سطح اعتماد همپیمانان منطقه‌ ای و اروپایی آمریکا شده است. به همین دلیل مسکو نیز با جسارت و اطمینان بیشتر ظاهر شده است.  پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوری سابق، به تعبیر ایمانوئل ماکرون که گفته بود ناتو دچار سکته‌ مغزی شده است، مسکو نیز دچار سکته مغزی و شوک عظیم تاریخی شده بود. هجوم نظامی مسکو به افغانستان یکی از عوامل جدی و موثر فروپاشی اتحاد جماهر شوری محسوب می شد. اما ظاهرا همین افغانستانی که موجب شکست و فروپاشی شوری سابق شده بود، اکنون اسباب احیا و بازسازیی احتمالی آن را فراهم کرده است. یعنی به همان پیمانه که در فروپاشی نقش داشت، در احیای آن نیز نقش ایفا کرده است.
    • 3-   روسیه چه دیر و چه زود، مسقیم یا غیر مستقیم، اوکراین را از غرب ‌گرایی مطلق و عضویت در ناتو باز می دارد و احتمالا با ترتیب یک کودتای نظامی در داخل ارتش اوکراین، گروه‌ ها و جریان‌های وابسطه به مسکو را در قدرت حفظ خواهد کرد.
    • 4-   با توجه به وسعت بحران‌هایی که آمریکا و اروپا در برابر چین، روسیه، ایران و در خاورمیانه روبرو اند، افغانستان در حاشیه سیاست‌های خارجی آنها قرار خواهد گرفت و با تعاملات پیدا و پنهان و به بهانه‌ های مختلف رژیم طالبان در کابل را به رسمیت خواهند شناخت. یکی از مواردی که سیاست امنیتی روسیه در آسیای مرکزی را تهدید می کرد، حضور احتمالی غرب در آسیای میانه به بهانه مدیریت اوضاع افغانستان و آسیای مرکزی (حیات خلوت سنتی روسیه) بود، که با حضور و نقش ‌آفرینی نیروهای پیمان امنیت جمعی به ‌رهبری مسکو در قزاقستان، این احتمال نیز منتفی است و روسیه بازیگر اصلی این منطقه خواهد بود. آنچه ناروشن است، آینده‌ افغانستان و سرنوشت سی و چند میلیون شهروند این کشور است که با مصائب فراوان و در شرایط رقت ‌انگیزی بسر می برند.

    باسط آریانفر

    وین – اتریش

  • ترک افغانستان و درس‌های طولانی‌ترین جنگ امریکا

    ترک افغانستان و درس‌های طولانی‌ترین جنگ امریکا

    اوایل سال ۲۰۱۰ میخائیل گورباچف، هشتمین و آخرین رهبر اتحاد جماهیر شوروی به رییس‌جمهور باراک اوباما در مورد جنگ افغانستان مشوره داد. پس از آن‌که شوروی‌ها در سال ۱۹۷۹ به افغانستان حمله کردند و پس از مدتی خودشان را گرفتار جنگی غیرقابل‌پیروزی در برابر شورش مجاهدین اسلام‌گرای موردحمایت ایالات متحده و دیگران یافتند، گورباچف بر اعضای جنگ‌طلب پولیتبوروی کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی مسلط شد و دستور عقب‌نشینی نظامی از افغانستان را صادر کرد. خروج شوروی‌ها در سال ۱۹۸۹ به پایان رسید. گورباچف به اوباما هشدار داد که امریکا خودش را در افغانستان در معرض خطر «ناکامی استراتژیک کلان» مشابه شوروی قرار داده است؛ او «راه‌حل سیاسی و خروج نیروها» را توصیه کرد. گورباچف توصیه کرد که این رویکرد «دو جانبه» ــ خروج مدیریت‌شده نیروها و گفت‌وگو با طالبان و سایر جناح‌های افغانِ درگیر جنگ ــ باید به دنبال «مصالحه ملی» در این کشور باشد.

    بعدا در همان سال اوباما اجازه‌ی گفت‌وگوهای پنهانی صلح با طالبان را صادر کرد و از آن‌زمان به بعد ایالات متحده اساسا توصیه گورباچف را دنبال کرده است؛ البته به آرامی و از طریق سیاست‌های گاه متناقض و با هزینه‌ی بسیار هنگفت مالی و جانی (بیش از ۲۲۰۰ سرباز امریکایی در این جنگ کشته شده‌اند). حضور امریکایی‌ها در افغانستان در ماه آگست سال ۲۰۱۰ با حدود صدهزار سرباز به اوج خود رسید و تا پایان دوره ریاست‌جمهوری اوباما به کم‌تر از ۱۰ هزار سرباز کاهش یافت. مذاکرات حکومت اوباما با طالبان ناکام ماند اما وقتی دونالد ترمپ رییس‌جمهور ایالات متحده شد مذاکرات را احیا کرد. اوایل سال ۲۰۲۰، زلمی خلیل‌زاد، فرستاده‌ی ترمپ، توافق‌نامه‌ای را با طالبان امضا کرد که شامل تعهد برای خروج همه نیروهای امریکایی تا اول ماه می سال ۲۰۲۱ بود. ترمپ همچنین دستور داد که تا پایان ریاست‌جمهوری وی تعداد نیروهای امریکایی مستقر در افغانستان به ۲۵۰۰ تن کاهش یابد (حدود ۷ هزار سرباز ناتو نیز باقی ماندند).

    آنچه رییس‌جمهور بایدن از پیشینیان خود در کاخ سفید به ارث برد، این است: یک دهه مذاکره ناموفق؛ یک توافق‌ناقض ناقض از جانب ترمپ که بیشتر از پیش به نفع طالبان واقع شد؛ استقرار نیروهای امریکایی در افغانستان که تعدادشان برای تغییر در بن‌بست جنگ بسیار اندک است؛ و یک مهلت نزدیک‌شونده برای خروج کامل از کشور، یا در غیر آن‌صورت، مواجهه با حملات تازه طالبان. بایدن گزینه‌های خوبی نداشت و فقط فهرستی از گزینه‌های پرخطر پیش رو داشت. او روز چهارشنبه در کاخ سفید پس از پایان بازنگری سیاست‌ امریکا در قبال افغانستان، رایزنی با متحدان ناتوی واشنگتن و آخرین تلاش برای تسریع گفت‌وگوهایِ به‌بن‌بست‌خورده صلح بین حکومتِ موردحمایتِ ناتو در کابل به رهبری اشرف‌ غنی و گروه طالبان، تصمیم خود را اعلام کرد: این‌که ایالات متحده به طولانی‌ترین جنگ تاریخ امریکا پایان می‌دهد و همه‌ی نیروهای امریکایی و ناتو تا تاریخ ۱۱ سپتامبر سال جاری از افغانستان خارج می‌شوند.

    بایدن گفت: «ما به خاطر حملات وحشتناکی که بیست سال پیش اتفاق افتاد به افغانستان رفتیم. این نمی‌تواند دلیل ماندن ما در سال ۲۰۲۱ در آن کشور باشد.» بایدن با اشاره به این‌که او چهارمین رییس‌جمهوری ایالات متحده است که بر مشارکت امریکا در این جنگ نظارت می‌کند، افزود: «من این مسئولیت را به عهده نفر پنجم نخواهم گذاشت.»

    اکنون نباید جای تعجب داشته باشد که ایالات متحده شکست خود را در طولانی‌ترین جنگ خود آشکارا پذیرفته است. دست‌کم از یک دهه بدین‌سو واضح بوده که این جنگ از راه نظامی غیرقابل پیروزی است. بن‌بست جنگی بین سربازان بیرونی و شورشیان محلی ــ مانند وضعیتی که امریکا از حدود سال ۲۰۰۶ تاکنون به خاطر طالبان با آن دست‌وپنجه نرم می‌کند و وضعیتی که شوروی‌ها را سی سال پیش مجبور به عقب‌نشینی کرد ــ زمانی که شورشیان لانه امن خارجی داشته باشند و در آن بتوانند سربازگیری کنند، آموزش ببینند، مجروحان خود را معالجه کنند و دوباره به میدان جنگ برگردند، مانند لانه‌های امن طالبان در پاکستان، اغلب نشان‌گر باخت هستند. ارتش پاکستان و «آی‌اس‌آی» توانسته‌اند عین استراتژی‌ای را که در دهه ۱۹۸۰ آی‌اس‌آی و سازمان «سیا» علیه نیروهای شوروی در افغانستان اجرا کردند، پس از سال ۲۰۰۱ علیه نیروهای ناتو در افغانستان موفقانه اجرا کنند و عین نتیجه را بگیرند.

    شگفت‌آورتر از آن، موفقیت گروه طالبان و دست بالاتر این گروه در مذاکرات با ایالات متحده با توجه به چشم‌انداز تاریک‌اندیشانه طالبان و تجربه نوپای این گروه از دیپلماسی بین‌المللی، بوده است. طالبان از نخستین گفت‌وگوهای خود با فرستادگان اوباما تا مذاکرات شدید این گروه با خلیل‌زاد، پیوسته دو خواسته را دنبال کرده‌اند: خروج نیروهای خارجی از افغانستان و آزادی زندانیان طالبان. این گروه اکنون به این اهداف دست یافته است (حکومت افغانستان پنج هزار زندانی طالبان را از زندان‌های خود در سال گذشته آزاد کرد) درحالی‌که امتیازات اندکی به جانب مقابل خود واگذار کرده است.

    ترمپ بدون درنظرگرفتن این‌که آیا طالبان در خصوص کاهش حملات‌شان علیه نیروهای افغان یا حمایت از مذاکرات، امتیازاتی داده‌اند یا خیر، با تهدید مداوم به خارج‌کردن تمام نیروهای امریکایی از افغانستان، به طالبان کمک کرد. و از آن‌جا که تهدیدهای ایالات متحده مبنی بر تنبیه شورشیان در میدان نبرد روز به روز توخالی از آب درآمد، بزرگ‌ترین مشوق طالبان برای سازش، کسب اعتبار به عنوان یک طرفِ مسئول بر روی صحنه جهانی بود؛ اما از نظر رهبران طالبان، این گروه یا آن امتیاز را تا آن‌زمان به دست آورده بود یا دیگر نیازی به آن نداشت.

    پنتاگون و بسیاری از جمهوری‌خواهان کنگره استدلال می‌کنند که بایدن باید خروج کامل سربازان امریکایی را تا زمان به دست آمدن توافق سیاسی بین طالبان و حکومت افغانستان، یا موافقت طالبان با آتش بس یا دست‌کم کاهش عمده در خشونت‌های این گروه علیه نیروهای افغان و غیرنظامیان، به آینده موکول کند. اما استدلال در برابر این نتیجه‌گیری بایدن که به قول خودش «ادامه چرخه گسترش حضور نظامی ما در افغانستان به امید ایجاد شرایط ایده‌آل برای خروج و توقع نتیجه متفاوت» دیوانگی است، دشوار است. پس از دو دهه خوش‌بینی رسمی و عدم صداقت آشکار در مورد تحولات و پیشرفت جنگ، پذیرفتن شکست نظامی توسط رییس‌جمهور به عنوان شکست، خود ارزشمند است.

    اما چرخه‌ای را که کاخ سفیدِ بایدن برای گرفتن بهترین نتیجه از یک تصمیم خوارکننده به چرخش درآورده است، دل‌سردکننده است. رییس‌جمهور به دلایل وضاح پایان جنگ را با سالگرد ۲۰ سالگی یازدهم سپتامبر تنظیم کرده است، اما به نظر همچون بازاریابی سیاسی در لحظه‌ای به نظر می‌رسد که باید لحظه تأمل درباره هزینه فاجعه‌بار غرور مفرط باشد (این ۲۰ سال جنگ نه‌تنها جان بیش از ۲۲۰۰ سرباز امریکایی را گرفته است، بلکه هزاران افغان نیز در آن کشته شده‌اند). کسانی که بالاترین هزینه را به خاطر بلندپروازی‌های ناکام ایالات متحده در کشورشان پرداخته‌اند، مسلما افغان‌ها هستند و اکنون با خطر بازگشت دوره تاریک طالبان، یا یک جنگ داخلی خون‌بار دیگر در کشورشان روبرو هستند؛ جنگ داخلی آن‌هم بعد از بیش از چهل سال درگیری مستمر که با تهاجمات و اقدامات پنهانی ملت‌های بیرونی آغاز و طولانی شد.

    حکومت بایدن اصرار دارد که به رهبری تلاش‌های بین‌المللی برای ارائه کمک دیپلماتیک، بشردوستانه و سیاسی به حکومتِ مبتنی بر قانون اساسی در کابل و به نسلی از افغان‌های شهری و به ویژه زنان که تحت چتر حمایتی و امنیتی ناتو رشد کردند، ادامه خواهد داد. با این‌حال این عادت مکرر دولت‌های امریکا بوده است که در میانه شکست‌های چندبرابر سیاست‌هاشان، تقصیر را به گردان متحدان افغان خود بیندازند، گویی فساد مزمن افغانستان ربطی به تزریق میلیون‌ها دالر امریکایی به اقتصاد درهم شکسته این کشور ندارد، یا انگار هروئین افغانستان از اعتیاد مصرف‌کنندگان غربی جداست. نامه وزیر امورخارجه آنتونی بلینکن به رییس‌جمهور غنی که اخیرا به رسانه‌ها درز کرده بود و به دلیل بی‌میلی غنی به پذیرفتن اولویت‌های امریکا در مذاکرات صلح افغانستان، مملو از سرخوردگی و تهدیدهای پوشیده بود، آخرین نمونه در این بایگانی نومیدکننده است. روز پنجشنبه، بلینکن برای نشان‌دادن «تعهد مداوم ایالات متحده به جمهوری اسلامی و مردم افغانستان» به کابل پرواز کرد.

    هنگامی که گورباچف رهبری خروج شوروی را از افغانستان برعهده داشت، سازمان سیا و بسیاری دیگر از تحلیل‌گران با اطمینان پیش‌بینی کردند که مجاهدین شورشی که توسط ایالات متحده، پاکستان و عربستان سعودی علیه شوروی مسلح شده و تمویل می‌شدند و صفوف‌شان شامل رهبران آینده طالبان نیز بود، به سرعت قدرت را در افغانستان بدست می‌گیرند. اما در واقع حکومتِ سکولارگرای وقت کابل که هنوزهم از نظر مالی موردحمایت مسکو بود و از مشوره مشاوران نظامی باقی‌مانده‌ی شوروی در افغانستان برخوردار بود، برای چند سال درحالی‌که گورباچف، همان‌طور که در سال ۲۰۱۰ گفت،  به دنبال «همکاری صادقانه و مسئولانه همه‌ی طرف‌ها» برای رسیدن به یک توافق سیاسی بود که بتواند از فاجعه انسانی جلوگیری کند و منطقه را به ثبات برساند، دوام آورد. گورباچف همکاری‌ای را که می‌خواست نیافت. پاکستان و ایالات متحده به دنبال پیروزی کامل بودند و بلافاصله پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱، رژیم کابل نیز فروپاشید.

    با این‌حال اگر قرار باشد از تجربه شوروی در افغانستان درس بگیریم، آن درس باید این باشد که پیش‌بینی‌های بیرونی درباره افغانستان معمولا اشتباه از آب در می‌آید. گورباچف یازده سال پیش نوشت: «فرصت وجود دارد، اما برای استفاده از آن چیزهای زیادی لازم است: واقع‌گرایی، ایستادگی و آخر از همه صداقت در یادگیری از اشتباهات گذشته و توانایی عمل براساس آن دانش.» از صداقت دیریست خبری نیست، اما فرصت همچنان باقی‌ست.

    استیو کول

    اطلاعات روز

  • ماجرای تانک ها و طیاره های افغانستان که به دست پاکستان افتاد

    ماجرای تانک ها و طیاره های افغانستان که به دست پاکستان افتاد

    اینکه افغانستان در زمان حکومت کمونیستی داکتر نجیب الله دارای یک ارتش قوی مجهز به تانک و توپ و طیاره های جنگی پیشرفته بود را بسیاری تصدیق می کنند. سوال اساسی اما سرنوشت این تجهیزات جنگی ست: براساس شواهد موجود تعداد زیادی از تانک و طیاره های این ارتش قوی افغانستان پس از سقوط حکومت نجیب به دست مجاهدین به پاکستان منتقل شد.

    یکی از کابران فیس بوکی به نامه «فتاح دورانی» طی مطلبی در این مورد نوشته است:«پاکستان در مراسمی که تحت عنوان روز پاکستان تعدادی از تانک های روسی را به نمایش گذاشت. این تانک ها پس از سقوط دولت نجیب توسط برهان الدین ربانی و احمد شاه مسعود به عنوان تحفه به ارتش پاکستان داده شده بود.»

    محمد اکرام اندیشمند یکی دیگر از کاربران فیس بوکی در واکنش به این اظهار نظر فتاح دورانی در فیس بوک خود نوشته است:«حزب دموکراتیک خلق خودش را از داخل فروپاشند. همان هایی که طیاره ها را به پاکستان بردند، پیلوت هایش اعضای این حزب بودند. جنرال شهنواز تنی، قادر اکا، نیاز محمد مومند و دیگرانی که پس از ناکامی کودتا به پاکستان با طیاره رفتند از بلند پایگان و رهبران نظامی این حزب بودند. این حزب هر دو جناح خلق و پرچمش در خط قومی و قبیله ای و زبانی ترکه و تقسیم شدند و ارتش حزبی خود که با کمک های هنگفت، مفت و سخاوتمندانۀ کشور انتر ناسیونالیست کبیر شورا ها ساخته شده بود را همینگونه تقسیم و ترکه کرده متلاشی کردند. جنرال حمزه شیندند را با هواپیماها به حکمتیار داد، جنرالان مستقر در بگرام به احمدشاه مسعود، مزار و شبرغان به دوستم. فرقه ها را نیز همینگونه تقسیم و ترکه کردند.»

    به گفته آقای اندیشمند در تمام جنگ های پس از سقوط حکومت خود سران کمونیست نقش اصلی را ایفا کردند. پیلوت هایی که کابل، مزار، شبرغان، هرات و پروان را در این جنگ ها بمباران می کردند اعضای این حزب بودند. اروگان، لونا و انواع سلاح پیشرفته را اعضای این حزب در این جنگ ها به کار می انداختند.

    در این ترکه و تقسیم و این خیانتی که این حزب با خودش کرد و در این خیانتی که در خوست و گردیز و ننگرهار مردم و مجاهدان حقانی و غیر حقانی، طیاره، تانک و توپ های قول ارود و فرقه ها را اره کردند و به عنوان آهن پاره به پاکستان بردند و فروختند، نقش و گناه احمدشاه مسعود و استاد ربانی چیست؟

    اکرام اندیشمند تاکید می کند پاکستان از همان آغاز بهار ۱۳۷۱ با مسعود و استاد ربانی سر خصومت و جنگ را در پیش گرفت و تا آخر به این جنگ ادامه داد. حالا چگونه آنها می توانستند این تانک ها را از کابل به پاکستان هدیه بدهند؟ کدام عقل سلیم و کدام وجدان پاک آدمی می تواند این را بپذیرد و این چنین دروغ بزرگی را عنوان کند؟

    آقای اندیشمند این اظهارات را بی انصافی بی حد و دروغ بی حد می داند!

    وی می نویسد آن تانک های روسی را امریکایی ها در جنگ ۱۹۹۱ از ارتش صدام در کویت گرفتند و به پاکستان دادند تا به مجاهدین بدهند که حکومت داکتر نجیب را سقوط دهند. شماری از این تانک ها را پاکستان به لشکر ایثار حزب اسلامی حکمتیار به فرماندهی ابوبکر در لوگر داد. قسمت زیادش را پاکستانی ها برای خود نگهداشتند.

    استادربانی و احمدشاه مسعود هیچ تانک و طیاره ای را به پاکستان ندادند.

    آقای اندیشمند خطاب به فتاح دورانی می گوید:«لطفا با انصاف باشید، حتی در برابر دشمن ترین دشمن های تان عدالت و انصاف را فراموش نکنید.»

  • امریکا در افغانستان همان راه شوروی را می رود

    امریکا در افغانستان همان راه شوروی را می رود

    گزارش گروه مطالعاتی افغانستان که در تاریخ ۳ فبروری منتشر شد، تصویر سرد و سوزناکی از آنچه در این کشور اتفاق خواهد افتاده ترسیم کرده است، اگر ۲ هزار و ۵۰۰ نظامی باقی‌ماندۀ امریکا عجولانه خارج شود. این گزارش هشدار می‌دهد که گروه‌های تروریستی فراملی توانایی‌های خود را که به دنبال حمله به رهبری ایالات متحده از بین رفته است، دوباره بازسازی خواهند کرد و ظرف دو تا سه سال، آمادۀ حمله دوباره به امریکا می‌شوند.
    طبق توافق‌نامه ناقص ۲۰۲۰ دوحه، دولت ترامپ در ازای تعهد طالبان برای انجام گفت‌وگوهای معنادار با حکومت افغانستان، وعده داد تمام نیروهای خود را بیرون کند. اما طالبان برای قطع خشونت هیچ وعده‌ای نداده‌اند. از قضا، هرچند پاکستان در توافق‌نامه دوحه نقش محوری را بازی کرد، اما حکومت افغانستان کاملاً از بحث‌ها کنار گذاشته شد. این توافق‌نامه همچنین از طالبان می‌خواهد اطمینان دهند که القاعده و سایر گروه‌های تروریستی از افغانستان برای هدف قرار دادن ایالات متحده و متحدانش استفاده نمی‌کنند.
    جای تعجب نیست که طالبان آشکارا این شرایط را نادیده گرفتند. طالبان روابط خود را با القاعده قطع نکردند و این گروه‌ها به همکاری خود ادامه می‌دهند. گزارش شورای امنیت سازمان ملل متحد حتی بیان کرد که این دو گروه در جریان مذاکرات دوحه با هم رایزنی می‌کردند. حملات خشونت‌آمیز در افغانستان روال صعودی دارد و قتل‌های هدفمند مقامات نظامی و دولتی، خبرنگاران و فعالان جامعه مدنی افزایش یافته است. حدود دو دهه پس از حملات ۱۱ سپتمبر، طالبان از زمان سرنگونی در سال ۲۰۰۱، نسبت به هر زمانی قوی‌تر شده‌اند.
    این واقعیت وجود دارد که افغانستان به محل پرورش افراط‌گرایی که در دهۀ ۱۹۹۰ بود، دوباره تبدیل شود. این امر بیشتر به گام بعدی که دولت بایدن بر‌می‌دارد، بستگی دارد. خروج زودهنگام نیروهای امریکایی ممکن باعث بروز جنگ داخلی شود، پیروزی را به طالبان هدیه کند و گروه‌های تروریستی که ممکن غرب را تهدید کندد، دوباره احیا شود.
    هرچند گزارش گروه مطالعاتی افغانستان به خروج شوروی از افغانستان در سال ۱۹۸۹ چندان نپرداخته، اما درس‌ها و هشدارهای مهمی برای ایالات متحده دارد. اگرچه درگیری کنونی با طالبان شدت تلخ دورۀ اشغال شوروی را ندارد، اما مدت طولای‌تر ادامه داشته است. و اگرچه مقیاس متفاوت است، اما درک تجارب اتحاد جماهیر شوروی از ترک افغانستان و پیامدهای خروج آن، درس‌های مهمی در مورد استراتژی‌های خروج ایالات متحده ارائه می‌دهد.
    چالش‌ها و نااطمینانی شوروی و ایالات متحده در چندین سطح شباهت‌های زیادی به هم دارد: این سئوال که نیروهای خارجی چگونه می‌توانند افغانستان را سریعاً ترک کنند، بدون اینکه امنیت، ثبات و ظرفیت نیروهای امنیتی افغانستان برای محافظت از مردم، استقامت و توانایی دولت افغانستان تضعیف نشود.
    خروج شوروی به عنوان بخشی از توافق‌نامه جنوا ۱۹۸۸ بین افغانستان و پاکستان که از سوی ایالات متحده و اتحاد شوروی نیز امضا شد، رسمیت یافت. هرچند افغانستان و پاکستان توافق کردند به حاکمیت یکدیگر احترام می‌گذازند، اما مسکو در مورد اجرای همکاری اسلام‌آباد مشکل داشت – درست مانند واشنگتن پس از ۱۱ سپتمبر. در سال ۱۹۸۹، رهبران شوروی در مورد نقش مشکل‌ساز پاکستان بحث کردند: بر مبنای صورت جلسه این نشست، یک مقام دفتر سیاسی با تأکید بیان کرد: «نیروهای مرزی پاکستان فعالانه در عملیات‌های نظامی در خاک افغانستان مشارکت دارد. (پاکستان) منبع جریان دوامدار سلاح است و گروه‌های مسلح از آن‌جا بدون مانع عبور می‌کنند».
    ‌دولت بایدن مشاهده کرده است که تلاش‌های مصالحه بین جناح‌های افغانستان کار ساده‌ای نیست. شوروی نیز این را تجربه کرد. میخائیل گورباچف دبیرکل اتحاد جماهیر شوروی در یک جلسه دفتر سیاسی در سال ۱۹۸۶ اظهار داشت: «مفهوم آشتی وجود دارد، ما آن را تصویب کردیم، اما در عمل مشکل حل نمی‌شود.» مسکو همچنین مشتاق بود تمام نیروهای خود را از افغانستان بیرون کند در حالی که این این کشور را در امان می‌گذاشت تا تهدیدات داخلی و خرجی را مدیریت کند. برنامه‌اش متمرکز بر پایداری یک دولت دوستانه در افغانستان و یک توافق سیاسی بود.
    رهبران شوروی درک کرده بودند که سال‌های بعدی پسا-خروج، آیندۀ افغانستان را تعیین و میراث مداخلۀ آن‌ها را تعریف خواهد کرد. نشست‌های افشاشدۀ دفتر سیاسی این امر را تأیید کرد: «همه می‌فهمند که جنگ اصلی هنوز در پیش است.» یک هشدار پیشگویانه نیز وجود داشت: «در صورت بدچانسی دوستان افغان (ما)، بنیادگرایان اسلامی به احتمال زیاد به قدرت می‌رسند».

    بین سال‌های ۱۹۸۹ و ۱۹۹۱، مسکو پشتوانۀ مالی قابل توجهی برای ظرفیت‌سازی و همراه با تعداد زیادی سلاح در اختیار مردم افغانستان گذاشت که برخی آن‌ها در جنگ علیه جهادگرایان استفاده شد. مجموعه‌ای از جنگجویان اسلام‌گرای افغان-عرب تحت حمایت ایالات متحده، پاکستان و عربستان سعودی با هدف بیرون راندن شوروی از افغانستان و نظارت کم از چگونگی تحول این جنبش. طالبان از میان همین گروه ظهور کردند. هدف حفظ ارتش قابل دوام افغانستان بود. شش ماه پس از خروج، ارزیابی واهی و زودهنگام رهبران شوروی پیشرفت قابل توجهی را در سال ۱۹۸۹ ثبت کردند: «رشد خودکفایی، اعتماد به نفس و توانایی ارزیابی صحیح اوضاع، که در زمان حضور نظامی ما در افغانستان نبود، کاملاً مشهود است».
    در یک اقدام غیرمعمول دولت متمرکز و کنترول کنندۀ شوروی، مسکو با ایجاد دفتر اتحادیه‌های خودمختار جناح‌های قومی، از انحطاط قدرت در کابل برای ثبات افغانستان پشتیبانی کرد. همانند افغانستان پسا-۱۱ سپتمبر تحت ریاست جمهوری حامد کرزی، رییس جمهور نجیب‌الله نیز لویه جرگه را دایر کرد. اگرچه آن زمان لویه جرگه نهاد رسمی تصمیم‌گیری نبود و هم اکنون نیز نیست، اما تصمیمات آن – بر اساس اجماع – نهایی و لازم‌الاجرا تلقی می‌شود. اتحاد جماهیر شوروی رو به زوال، از دولت نجیب‌الله به مدت سه سال پشتیبانی مالی و نظامی داشت. درست پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱ بود که از حمایت مسکو کاسته شد و دولت نجیب‌الله نیز از هم پاشید. در ۱۹۹۲، مجاهدین کابل را گرفتند. این امر برای ایالات متحده به عنوان پیروزی تلقی می‌شد، از آن‌جا که نجیب‌الله مورد حمایت شوروی در طرف اشتباه جنگ سرد دیده می‌شد. با این حال، منافع رقابتی در میان گروه‌های قومی افغانستان – عمدتاً پشتون‌ها، تاجیک‌ها و ازبیک‌ها – به زودی رشد کرد و آن‌ها در حالی که به طور همزمان سعی در گرفتن قدرت از یکدیگر داشتند، شروع به تقسیم خاک افغانستان در میان خود کردند. شهرهای بزرگ، از جمله کابل به آوار تبدیل شد.
    در همین حال، ملا محمد عمر روحانی پشتون، به عنوان رهبر طالبان گروهی از شبه‌نظامیان که در مدارس پاکستان تبلیغ خشن جهاد را آموزش دیده بودند، ظهور کرد. طالبان خود را به عنوان دانشجویان مذهبی معرفی کردند که می‌خواهند به بی‌قانونی و جنگ‌سالاری افغانستان پایان دهند. فقط طی دو سال، آن‌ها شهرهای بزرگ را قبل از پیشروی به سمت کابل در سال ۱۹۹۶ تصرف کردند، جایی که نجیب‌الله را شکنجه و به دار آویختند. تا ۲۰۰۱، آن‌ها ۹۰ درصد کشور را تحت کنترول خود درآوردند. رژیم پنج سالۀ وحشیانه آن‌ها، یکی از تاریک‌ترین زمان ها در تاریخ افغانستان است و جنایات وحشتناک حقوق بشری، به ویژه علیه زنان را به نمایش گذاشتند. زن‌ستیزی آن‌ها تا به امروز ثابت مانده است. افغانستان همچنین به یک زمین بازی برای گروه‌های تروریستی مانند القاعده جهت طرح حملات تبدیل شد.
    استراتژی طالبان در تلاش برای کشتن سیاست‌مداران افغانستان و هر کسی که آجندای آن‌ها را زیر سئوال ببرد، همچنان ادامه دارد. امرالله صالح، معاون رییس جمهور که هشدار داد ایالات متحده بیش از حد به طالبان در دوحه امتیاز داده است، از سوءقصدهای بی‌شمار طالبان جان سالم به در برده است. صالح همچنین مقایسه‌ مستقیمی بین تاکتیک‌های طالبان و داعش انجام داده است مبنی بر اینکه هر دو نهاد با هدف مشترک بیرون کردن نیروهای غربی همکاری می‌کنند.
    هرچند مداخلات شوروی و ایالات متحده متفاوت بود، اما آن‌ها با چالش‌های مشابهی مواجه شدند. هر دو با تهدیدهای شورشیان، محدودیت دسترسی دولت مرکزی به مناطق روستایی و نفوذ متضاد پاکستان روبرو شدند. جهادگرایان و طالبان از پناه‌گاه‌های امنی در پاکستان برخوردار بودند. به رغم پیگیری اهداف بلند پروازانه، شوروی موظف بود اهداف سیاسی خود را برای قطع روابط و تلاش نافرجام برای جلوگیری از فروپاشی و تسخیر افغانستان توسط افراط گرایان رادیکال کاهش دهد. امروز، واشنگتن با معضل مشابهی مواجه است که همانا فقدان اراده سیاسی و نظامی برای حفظ مأموریت افغانستان است.
    این امر اغلب فراموش می‌شود که افغانستان پس از شکست طالبان در سال ۲۰۰۱، یک دوره امنیت نسبی را تجربه کرد و اینکه شورش به رهبری طالبان تا سال ۲۰۰۵ ظهور نکرده بود. با این وجود، تا اواسط ۲۰۰۲، دولت جورج دابلیو بوش توجه خود را به طرف عراق صدام حسین چرخاند. با نادیده گرفته‌شدن افغانستان و سرگرم‌شدن ایالات متحده به جنگ شوم عراق، طالبان با حمایت ارتش پاکستان دوباره سازماندهی شدند.

    اگر دولت بایدن دستور خروج کامل از افغانستان را صادر کند، این کشور ممکن مسیر پسا-اتحاد جماهیر شوروی را طی کند، دوباره در یک جنگ داخلی تمام عیار فرو برود و به عنوان پناهگاه تروریست‌ها در زمان حملات ۱۱ سپتمبر تبدیل شود. طالبان از شکست خوردن دور هستند و همواره نیت بدی نشان داده‌اند. با توجه به حضور چندین سازمان‌ تروریستی، از جمله القاعده و داعش در منطقه، این نهادها احتمالاً چنان درجه‌ای از وحشی‌گری، زن‌ستیزی و ظلم را به مردم افغانستان نشان دهند که با سطوح پیش از ۲۰۰۱ رقابت کند.
    خروج ایالات متحده از افغانستان باید به قطع روابط طالبان با گروه‌های تروریستی و توقف خشونت‌ها علیه مردم افغانستان وابسته شود. در عین زمان، بسیار مهم است که واشنگتن پاکستان را در مورد چگونگی دخالت در امور داخلی افغانستان مسئول بداند.
    واشنگتن همچنین به تعامل بهتری با متحدان ناتو نیاز دارد که در افغانستان حضور دارند و نقش حیاتی در توسعۀ ارتش افغانستان، از جمله آلمان، ایتالیا و بریتانیا داشته، به ویژه به این دلیل که کاهش سریع نیروها تحت اداره دولت ترامپ بدون مشوره و هماهنگی با آن‌ها صورت گرفت. در یک پیشرفت مثبت، جو بایدن رییس جمهور ایالات متحده در تلاش است اعتبار این کشور را در برابر متحدان اروپایی خود بازگرداند و به نظر می‌رسد قصد دارد گفت‌وگو را برقرار کند. ینس استولتنبرگ سرمنشی ناتو به تازگی بر چند جانبه‌گرایی بیشتر تأکید کرد، وقتی گفت این سازمان «پیش از زمان مناسب» افغانستان را ترک نمی‌کند.
    هیچ‌کش «جنگ‌های همیشگی» را نمی‌خواهد، اما خروج غیرمسئولانه نیز به همان اندازه غیر قابل توصیه است. ما باید تأمل کنیم، به تاریخ ببنیم و به جای اینکه کورکورانه وارد یک فاجعۀ دیگر شویم، با احتیاط به پیش برویم.

    دید

  • رئیس جمهور غنی: خروج غیرمسئولانه شوروی باعث جنگ داخلی شد

    رئیس جمهور غنی: خروج غیرمسئولانه شوروی باعث جنگ داخلی شد

     رییس جمهور غنی امروز یکشنبه(۲۶ دلو) مصادف با ۳۲ اُمین سالگرد خروج ارتش سرخ از کشور در پیام ویدئویی گفت دلیل اصلی شکست شوروی، وحدت ملی و صف واحد نیروهای آزادی‌خواه و مجاهدین افغانستان بود.
    رییس جمهور با اشاره به روند صلح گفت فرصتی برای تأمین صلح و پایان جنگ در کشور فراهم شده است و مردم افغانستان می‌توانند با تدبیر و یکپارچگی به صلح برسند.
    وی گفت که در آن زمان، حضور نیروهای ارتش سرخ در افغانستان از سوی جامعه جهانی، سازمان ملل متحد، کنفرانس کشورهای اسلامی و تمام جهان، اشغال خوانده شد و این حضور را نکوهش کردند و از آزادی‌خواهی مردم افغانستان پشتیبانی کردند.
    رییس جمهور: هدف از جهاد برحق مردم ما این بود که پس از خروج نیروهای شوروی، در افغانستان یک نظام به خواست ملت به میان بیاید تا نهادهای ملی و نظامی را تقویت و از آنان حفاظت کند. اما، به دلیل این که خروج نیروهای شوروی مسئولانه نبود و هیچ تدبیری برای آینده کشور در آن در نظر گرفته نشده بود، افغانستان به یک جنگ داخلی چند بُعدی داخل ساخته شد که در نتیجه آن، نیروهای امنیتی، نهادهای ملی و زیربناهای افغانستان از هم پاشید.
    آقای غنی با بیان اینکه دلیل اصلی شکست قشون سرخ، وحدت ملی و صف واحد نیروهای آزادی خواه و مجاهدین افغانستان بود، افزود: اکنون برای افغانستان فرصت ختم جنگ و رسیدن به صلح فراهم شده است. صلحی که در آن نهادهای نظامی و ملکی ما حفظ و بیشتر از پیش تقویت گردد، صلحی که اطفال، زنان، جوانان و تمام اقشار محروم افغانستان از آن مستفید شوند.
    رییس جمهور غنی در ادامه بیان داشت، زمانی تمام مبصرین شرقی و غربی به این باور بودند که شوروی به اشغال در افغانستان خاتمه نمی‌دهد و مبارزه ملی ملت افغانستان به نتیجه نمی‌رسد، اما ما با شکست دادن به قشون سرخ، این نظر را غلط ثابت نمودیم.
    وی افزود: حالا هم، تدبیر، وحدت و یکپارچگی ما این نظر را که گفته می‌شود افغانستان به صلح نخواهد رسید، غلط ثابت خواهد کرد. ما به صلح خواهیم رسید، به صلح دوامدار، صلحی که در آن عزت هر افغان نهفته باشد.
    گفتنی است که ۳۲ سال پیش ارتش سرخ شوروی سابق پس از ده سال حضور نظامی در افغانستان به تاریخ ۲۶ دلو سال ۱۳۶۷ خورشیدی افغانستان را ترک کرد.

  • ناحیه ای در پاریس به نام احمد شاه مسعود نامگذاری می شود

    ناحیه ای در پاریس به نام احمد شاه مسعود نامگذاری می شود

    معاون شهرداری پاریس در توییتی نوشته است شورای شهر پاریس به اتفاق آرا تصمیم گرفته است که لوح یادبود احمدشاه مسعود را در ناحیه هشتم این شهر نصب کند.
    او در ادامه نوشته است ۲۰ سال پس از ترور احمدشاه مسعود، پاریس اولین شهر در جهان است که از این مبارز صلح که برای آزادی افغانستان و علیه تاریکی جنگید، بزرگ‌داشت می‌کند.
    از سویی هم این اقدام شهرداری پاریس با استقبال داکتر عبدالله عبدالله رییس شورای عالی مصالحه ملی مواجه شده است.

    عبدالله گفت: روابط تاریخی، دوستی و ارزش‌های مشترک فرانسه و افغانستان را با یک‌دیگر پیوند می‌دهند. پاس‌داشت از اندیشه‌ها و کارنامه‌های احمدشاه مسعود بیان‌گر این دوستی و ارزش‌های مشترک است و بر تحکیم روابط میان دو کشور می‌افزاید.
    احمد شاه مسعود از تاثیرگذارترین فرمانده حوزه جهاد و مقاومت کشور بود که هم علیه قوای ارتش سرخ شوروی سابق رزمید و هم علیه رژیم طالبان مقاومت کرد. دولت افغانستان پس از سرنگونی طالبان به او لقب قهرمان ملی را داد که همه سال در ۱۸ سنبله از آن یادبود رسمی می‌شود.
    احمد شاه مسعود در ۱۸ سنبله سال ۱۳۸۰ خورشیدی از سوی دو تروریست عرب که خود را خبرنگار معرفی کرده بودند، در ولایت تخار ترور شد.

  • طالبان جاده صاف کن شرکت های نفتی امریکایی و غرب

    طالبان جاده صاف کن شرکت های نفتی امریکایی و غرب

    آمارها نشان می‌دهد، قرن بیستم میلادی رکورد دار بیشترین تلفات انسانی در تاریخ بشر است. این واقعیت تلخ برای ما قرن بیستمی ها تأسف بار است، اما جالب تر آنکه حداقل در دو قرن اخیر دیده شده است که بیشترین بحران های بشری و تحولات سیاسی نظامی، اعم از جنگ های جهانی و تغیر وتبدیل رژیم ها ریشه‌ی اقتصادی داشته است.

    در کشور های فقیر و در حال توسعه که جهان سوم لقب گرفته اند جنگ ها، کودتا ها، مرزبندی ها، و روی کار آمدن و سقوط رژیم ها به وسیله‌ی غول های اقتصادی دنیا صورت می‌گیرد. ایالات متحده‌ی امریکا با داشتن وال استریت ، مرکز تجارت جهانی و بانک های جهانی بیشترین حصه را در تغیر و تبدیل نظام ها و حکومت ها به عهده داشته است. البته قدرت نظامی برتر، ابر نشریه ها و غول های رسانه ای، مافیا و جاسوسی سحر آمیز شبکه های استخباراتی آن، موجودیت سازمان های حقوقی و از جمله مقر ملل متحد و شورای امنیت در کنار اقتصاد و موازی با آن بوده است، اما نقش محوری را همیشه اقتصاد امریکا بازی نموده است.

    کشور های مقتدر و ثروتمند دیگر که ابرقدرت یا نیمه ابرقدرت هستند هرکدام به اندازه‌ی سهم شان درین جنگ اقتصادی برای بلعیدن سرمایه های دنیا حصه گرفته اند.

    مسایلی از قبیل گسترش دموکراسی، آزادی، حقوق بشر، صلح و کمک به همنوع که به وسیله‌ی سازمان هایی که باز همه مرکز فرماندهی شان درین همین کشور های صنعتی و اقتصادی یا به اصطلاح جهان اولی تمرکز دارند ابزاری برای سوء استفاده وسرپوشی برای سه مفهوم ماکیاولی استحمار، استعمار و استثماراست. حتی اگر بسیار آرمان گرایانه بحث نکنیم با چشم باز و واقعیت های عینی دیده می‌شود که سازمان های اقتصادی می‌توانند یک شبه ملتی را نابود و رژیمی را روی کار آرند. آنچه هر سال یا هر چند سال بعد در منطقه شاهد آن می باشیم. آنها می‌توانند یک شبه سرنوشت ملت های فقیر چون افغانستان را تغیر بدهند.

    برای شرکت های اقتصادی و غول های انرژی خوار دنیا کشته شدن میلیون ها انسان که در نتیجه‌ی جنگ ها ، کودتا ها و تغیر و تبدیل رژیم ها اتفاق می افتد ، چیز پیش پا افتاده است. آنها به کرامت انسانی نمی اندیشند و تنها چیزی که اندیشه‌ی شان را اشغال کرده است پول دار شدن بیشتر ، عیش و مصرف بیشتر، تولید بیشتر ، کشتن و ویرانی بیشتر و بلعیدن بیشتر ثروت وسرمایه‌ی ملت های جهان است. تاریخ شاهد به قدرت رسانیدن پینوشه و صدام حسین در شیلی و عراق بوسیله امریکا است، و پس ازآنکه عالی جنابان میلیون ها انسان را به کام مرگ فرستادند بوسیله خودامریکا نابود شدند. گویا همانند صافی یکبارمصرف تاریخ انقضای شان به اتمام رسیده بود. از اینگونه مثال ها بسیار سراغ داریم، نه اول کار است ونه آخر آن. در سال های اخیر شاهد یکشبه روی کار آمدن ویکشبه نابود شدن دیکتاتور های زیادی بوسیله غول های اقتصادی و نظام سلطه‌ی جهانی خواهیم بود.

    اینکه در این بازی شطرنج میلییون ها لیتر خون به زمین می ریزد، سرزمین های فراوانی ویران می شود و به آتش می سوزد و مردمان بسیاری از فقر و فلاکت وبیماری می‌میرند، کسی خم به ابرو نمی‌آورد، و این است داستان مستند قرن ما!

    خاورمیانه برای آن بحرانیست و جنگهای همیشگی در آن شعله ور، و کودتا های پیاپی در آن اتفاق و رژیم های گوناگون می روند و می آیند که در آن نفت و انرژی بیشتر موجود است و در واقع این بوی نفت است که ابرقدرت ها را مست کرده وبسوی خلیج فارس می کشاند. اما بالاخره نفت خلیج فارس به اتمام خواهد رسید، نفت خواران به فکر چاره می‌بایست بر می‌آمدند. بعد از اینکه جستجو گران انرژیِ و شرکت های نفتخوار غربی دریافتند که ذخیره‌ی بزرگ انرژی (نفت و گاز) در آسیای میانه موجود است، از حرص و طمع دیوانه شدند و بخاطر به دست آوردن آن به تکاپو افتادند. درهمین امریکا که ذکر خیر آن پیشتر رفت، سنا و پارلمان در دست رؤسای شرکت های نفتی و میلیونر ها می چرخد و اکثر سازمان های اقتصادی و سیاسی و اجتماعی را آنها اداره می‌کنند. تلویزیون ها ، روزنامه ها ، سینما و هنر و منابع اطلاعات جمعی و سازمان های حقوقی دیگر نیز در دست آنهاست. جورج بوش اول که جنگ اول خاور میانه موسوم به طوفان صحرا را به راه انداخت رییس جمهور و یکی از ثروتمداران میلیونر امریکا ودر ضمن مالک شرکت نفتی بود . دبلیو بوشِ پسر که سکان دار جنگ های اخیر عراق و افغانستان است نیز چند شرکت نفتی دارد و کابینه اش با اشخاص محوری چون ( دیک چینی، کوندولیزا رایس، رامسفیلد، جنرال پاول، زلمی خلیل زاد و… ) در دید نخست یک کابینه‌ی نفتی و به طبع آن کابینه‌ی جنگی بود.

    موجودیت ذخایر بزرگ نفت و گاز در آسیای میانه و چگونگی انتقال آن برای افغانستان نیز حوادث آفرین و دردسرساز بود. از جمله‌ی شرکت های بیشمار نفتخوار جهانی دو شرکت نفتی بریداس آرژانتین و یونیکال امریکا که برای نفت و گاز افغانستان رقابت می کردند . مسؤولین ومدیران ارشد این دو شرکت نفتی همواره میان کابل ، اسلام آباد و آسیای میانه در رفت و آمد بودند.

    احمد رشید روزنامه نگار و پژوهشگر سیاسی نامدار پاکستانی در کتاب طالبان ، اسلام، نفت و بازی بزرگ، آسیای میانه را به بوتل پر از نفت و انرژی تشبیه می‌کند و افغانستان می‌توانست خواه ناخواه دهنه این بوتل باشد. در واقع سه محور یا سه راه حمل و نقل برای عبور لوله های نفت وگاز آسیای میانه وجود داشت. اول راه انتقال نفت وگاز ازطریق ترکیه که بسیار طولانی بود و برای شرکت ها بی صرفه به نظر می‌آمد. دومین راه ایران بود که به لحاظ دشمنی با امریکا و غرب عبور نفت و گاز از طریق آن ناممکن بود . و سومین و آخرین راه موجود که کوتاه ترین وباصرفه ترین راه نیز بود افغانستان ناآرام وبی ثبات بود که درآن هیچگونه تضمین امنیتی برای عبور پاپلاین های گاز و نفت وجود نداشت.

    آنها طالبان را آگاه یا ناآگاه از آینده‌ی خطرناک آنها به عنوان جاده صاف کن شرکت های نفت یا حتی برای تسلط دایمی در افغانستان انتخاب کردند و پاکستان نیز که از یکطرف گاز ترکمنستان را می‌خواست و از طرف دیگربه دنبال سپر دفاعی از گروه های رادیکالِ وهابی سلفی در مقابل هند بود و هم نگران از خط دیورند مسلماً از پروسه‌ی تولید گروهی به نام طالبان حمایت می‌کرد و گویا آنرا برای خود چانس بزرگ می پنداشت و در عمق استراتیژیکش جای داده بود و فقط طالبان می‌توانست از عهده‌ی این همه برنامه های بزرگ و شوم برآید.

    اسامه بن لادن ثروتمند میلیاردر سعودی و رهبر شبکه‌ی القاعده که زمانی امریکا اورا علیه اتحاد شوروی تسلیح و تقویه می کرد و روابط ویژه با او داشت تشویق شد تا به طالبان کمک اقتصادی و نظامی کند . اسامه شبکه‌ی وسیع تروریستی و افراد آموزش دیده اش را که از آسیای میانه، چچن، ترکستان، کشمیر وشبه قاره، خلیج فارس وجزایر عربی، شمال افریقا و حتی اروپا و امریکا گردآورده بود در افغانستان به کمک طالبان سوق داد. آی اس آی و ارتش پاکستان نیز از او و طالبان حمایت می‌کردند و گویا طالبان عروسک های کوکی در دست آنان بود.

    گفته می‌شود وقتی رابین رافایل معاون وزارت خارجه امریکا به دیدار احمد شاه مسعود فرمانده کل و وزیردفاع دولت مجاهدین آمد، با کنایه گفت: گروه جدیدی(طالبان) در شرف ظهور است، گروهی که سراسر افغانستان را تسخیر خواهد گرد. مسعود در جواب گفته بود به کوه ها پناهنده می‌شویم و آنجا سنگر می‌گیریم و رافایل در ادامه ایضاح می‌کند که این گروه جدید بر فراز قله ها و شاخ های کوه هم مسلط خواهد شد! این شواهد همه نشانگر طرح بزرگ کشورهای معین در تولید کالایی به نام طالبان است.

    معلوم نیست که عربستان سعودی چه منافع اقتصادی دربه وجود آوردن طالبان داشت که امیر ترکی فیصل وزیر استخبارات سعودی در بحبوبه‌ی شکل گیری طالبان سفر های سری به پاکستان و افغانستان داشت وبعد ها واضح شد که او برای تنظیم وکمک گزاف اقتصادی برای طالبان در رفت و آمد بوده است.

    شاید برای سعودی ها مسایل ایدیولوژیک و همراهی مداوم با طرح های امریکایی مهم تر از مسایل اقتصادی مطرح بوده باشد. مهم ترین دغدغه‌ی آل سعود جمهوری اسلامی ایران و به زعم آنها تفکرات شیعی و گسترش آن به جهان اسلام و مخصوصا کشور های عربی بوده است. این نگرانی ها وقتی افزایش می یافت که ایران با شعار صدور انقلاب اسلامی گاهی اعراب را آزار می داد.‌

    می‌دانیم که در سوریه علوی های طرفدار ایران و دشمن رژیم صیهونیستی حاکم بود و کشور های عراق، لبنان، یمن و بحرین در اطراف عربستان اکثریت شیعی هواه خواه ایران دارند وبه همین مناسبت است که اعراب خلیجی در تبلیغ ایران هراسی و ظهور هلال شیعی می‌کوشند.

    عربستان سعودی با ایجاد سپر طالبانی با مفکوره های متحجرِ وهابی سلفی که مذهب رسمی آل سعود نیز است و رمز بقای این خانواده ، می‌خواست از ایدیولوژی رو به گسترش جمهوری اسلامی ایران و مفکوره های امام خمینی جلوگیری کند.

    جلوگیری از خطر رو به تزاید ایران، روسیه، هند و چین که قدرت های بزرگ نظامی و اقتصادی در منطقه به شمار می آیند و می روند تا قطب مخالفی را علیه غرب بسازند، پیشروی ناتو بسوی قطب ورشو و ساحه‌ی تحت نفوذ شوروی سابق، حرکت بسوی جهانی شدن و دهکده‌ی کوچک، طرح خاور میانه بزرگ و دموکراتیزه کردن رژیم های خودکامه‌ی آن و بالاخره نمایاندن چهره‌ی زشت از اسلام نیز می‌تواند از دلایل موجه اما گاهی به ظاهرمتناقض ایجاد طالبان و به تبع شبکه جهانی تروریستی( القاعده ) باشد.

    در سیاست جهانی ماکیاولی امروز نیت های شوم پشت چهره های زیبا و سخنان شیرین بازی گران سیاسی پنهان می ماند، اما دانایان از روی طرز رفتار و نتیجه‌ی کار آنها قضاوت می کنند.

    قطعا طالبان با آن قیافه های ژولیده و وحشتناک ، با آن چماق ها و شلاق های شرعی ، با آن مفکوره های سلفی متحجر و قرون وسطایی و با آن شعار های خشک وافراطی برای امریکا و غرب و حامیان منطقوی شان ناخوش آیند و نامطلوب بودند ، اما آنها از طالبان به عنوان یک پروژه سیاسی، اقتصادی، نظامی و حتی فرهنگی وتمدنی استفاده می‌کردند و هم چنین کردند.

    صلح و امنیت سرپوش رنگینی بود که به روی طالبان کشیده شده بود

    قبلا مفهوم صلح وابعاد امنیت ملی را به کنکاش گرفتیم. بررسی مفهوم امنیت ملی در رژیم امارتی طالبان چندش آور و مسخره آمیز است. ابعاد اساسی امنیت ملی اعم از نظامی، سیاسی، اقتصادی و… برای طالبان نامفهوم بود. طالبان از امنیت زیست محیطی و فرهنگی بیگانه بودند و اصولا برای از بین بردن آنها آمده بودند.

    تنها امنیت که طالبان برای مردم و کشورما به زور تفنگ و شلاق و زندان های امر بمعروفی و تفتیش عقاید و بریدن دست و پا و سنگسار کردن به وجود آورده بود زنده ماندن در زندان بزرگی تحت اداره طالبان بود. در زندان های امروز هم گاهی شکنجه‌ی جسمانی وجود ندارد، اما زندان بزرگ طالبان پر از شکنجه و تعذیب بود. آنها مردم افغانستان را به اسارت گرفته بودند.

    استاد ربانی رییس جمهور دولت مجاهدین، حکومت طالبان را به گورستان خاموش و اندوهبار تشبیه نموده بود و از واقعیت نگذریم که این تشبیه بسیار رسا و ریالیستیک بوده است.

    بعضی ها امنیت در نظام طالبان را با وضعیت اسفبار جنگ های داخلی در حکومت مجاهدین مقایسه می‌کنند و با قیاس مع الفارق شان امنیت طالبانی را ترجیع می دهند.

    آنها حق دارند این گونه فکر کنند. شاید شکنجه برای برخی انسان ها بهتر از مرگ باشد اما باید متوجه بود برای عده ای هم یکبار مردن بهتر از هر لحظه مردن است. با این همه شکنجه در حکومت طالبان اکثر به مرگ و معیوبیت می‌انجامید.

    اگر آمار دقیقی اخذ شود، شاهدان عینی به هزاران نفر خواهد رسید که ادعای ما را صحه بگذارد.

    آیا اعدام های صحرایی، کشتار دسته جمعی، سوزانیدن مزارع، کوچ دادن های جبری اقوام، بریدن دست وپا و سنگسار کردن ها، محبوس کردن زنان و تحریم آموزش آنان، شلاق زدن تا سرحد مرگ، اجبار بستن عمامه و گذاشتن ریش و تراشیدن مو، تحریم فاتحه بر اموات و زیارت قبور، تکفیر مسلمانان غیروهابی و … چه همخوانی با صلح و آموزه های اسلامی دارد ودر کجای امنیت ملی قرار می گیرد؟ طالبان وحشت قرون وسطایی، خفقانِ تفتیش عقاید مسیحیت و شنکنجه و اعدام که انسان در اوراق تاریخ مطالعه می‌کند یکبار دیگر در آخرین سالهای قرن بیستم تکرار کردند، اما در آخر ناگفته نباید گذاشت تقصیر اصلی به دوش مجریان طرح ایجاد طالبان و تولید کننده های این سموم کشنده است، کارخانه هایی که تاهنوز هم در تولید این سموم جهانی ادامه می دهند.

    کارنامه سیاه طالبان

    بدون شک طالبان کارنامه های بزرگ و بلندی!؟ دارند که در مقاله‌ی کوچک ما نمی گنجد . صرف به اهم آنها اشاره می کنیم:

    1ـ قتل عام مردم افغانستان درگور های دسته جمعی در مزارشریف، بامیان، فاریاب و شمال کابل که در نتیجه هزاران انسان بیگناه به کام مرگ فرورفتتند.

    2ـ سوزانیدن باغ بزرگ افغانستان یا سرزمین سرسبزشمالی (کوهدامن زمین) و اعمال سیاست زمین سوخته وکوچ اجباری اقوام در مناطق گوناگون افغانستان.

    3ـ شهادت قهرمان ملی کشور احمدشاه مسعود ورهبران دیگر افغانستان.

    4ـ سوء استفاده از اسلام و شریعت و ارائه‌ی چهره‌ی زشت و خشن از دین مقدس اسلام که به این آیین مهرآفرین وسعادت بخش لطمه‌ی سختی وارد نمود.

    5ـ زمینه سازی برای اشغال افغانستان توسط نیروهای خارجی و انداختن کشور به دام اشغال امریکا.

    6ـ معرفی افغانستان به عنوان تولید کننده و صادرکننده‌ی زهر یا مواد مخدر به مردم جهان طوریکه اط نام افغان بوی ترک وترور به مشام برسد.

    7ـ تبدیل افغانستان این مسکن بزرگان علم و اندیشه به لانه‌ی تروریست ها ، جنایتکاران و مافیای جهانی.

    8ـ سیاست ضد انسانی و اسلامی در مقابل زنان مسلمان کشور وبازداشتن آنان از ابتدایی ترین حقوقشان.

    9ـ اعمال سیاست ضد بشری در مقابل مذاهب اسلامی و پیروان ادیان دیگر و بروز تفرقه‌ی دینی، اپارتایت مذهبی و تصفیه‌ی نژادی.

    10ـ تشدید عقب ماندگی کشور در زمینه های فرهنگی ، اقتصادی ، سیاسی ، اجتماعی و…

    سید علی موسوی چکاوک